خاکِ بد
دوریس لسینگ، برنده جایزه نوبل ادبیات در سال 2007، در آخرین کتابش با نام «آلفرد و امیلی»، زندگی والدینش و تأثیر وحشتناکی که جنگ جهانی اول بر آن نهاد، بازنویسی کرده است. لسینگ، به عنوان نویسندهای پرکار، در سرتاسر زندگی حرفهایش- که بیش از پنجاه سال به درزا کشیده است- هرگز در بیان عقایدش تردید نکرده است. مبارزه با سلاحهای اتمی و آپارتاید باعث شد که او برای سالها از افریقای جنوبی و سرزمینمادریاش، رودزیا (زیمبابوه کنونی)، ممنوعالخروج باشد.
اثر او به افول ذهنی و اجتماعی زمان ما، وضعیت زنان، تبعیض نژادی، و برخورد تمدنها میپردازد. کتاب تازه لسینگ- که او آن را آخرین اثرش معرفی میکند- کتابی بر ضد جنگ است.
لسینگ که اکنون 88 ساله است، پیرترین برنده جایزه نوبل ادبیات است. آنچه میخوانید گفتگوی وی با نشریه معتبر «نیوزویک» درباره عملکرد، و عشق او به ادبیات است.
***
در آلفرد و امیلی، به گونهای زندگی پدر و مادرتان را بازآفرینی کردهاید که گویی جنگ جهانی اول اتفاق نیفتاده است. چه چیزی شما را به این کار واداشت؟
به نظر نمیرسد که گذر زمان و فاصله گرفتن از جنگهای اول و دوم جهانی، از ترسناکبودن آنها بکاهد. به پدر و مادرم فکر میکردم، کاری که گاهی انجام میدهم. به نظرم، اگر جنگ جهانی اول رخ نمیداد، آنها زندگی متفاوتی داشتند و انسانهای دیگری بودند.
این کتاب شدیداً ضدجنگ است. این از سر آگاهی بوده است؟
وقتی آن را مینوشتم، فکر نمیکردم اینچنین ضدجنگ باشد، اما حالا، به نظرم، قطعاً اینگونه است. جنگها- از جمله جنگ عراق و افغانستان- احساس ناامیدی وحشتناکی در من ایجاد میکنند. دارم درباره تونی بلر صحبت میکنم. او بدون هیچ شناختی از جنگ، و بدون هیچ تجربهای، به گونهای ژست میگیرد که گویی تاکنون جنگ را تجربه کرده است؛ او در این راه به ما دروغ گفت. وقوع چنین اتفاقی برایم حیرتآور است. این در حالی است که درباره ماهیت جنگ، نشانهها و ملاکهای بسیاری وجود دارد، کتابهای فراوانی نوشته، و اشعار بسیاری سروده شده است.
خاطرات کودکی شما از رودزیا (زیمبابوه) نقش عمدهای در کار شما دارد. احساستان درباره وضعیت سیاسی امروز زیمبابوه چیست؟
افول سیاسی در زیمبابوه همچنان ادامه دارد. نمیتوانم تصور کنم چرا کسی این مرد ضعیف، موگابه، را تا حالا ترور نکرده است و او هنوز زنده است. میدانید، مشکل این است که او گروهی هوادار شبیه خودش دارد که به اندازه او شرور هستند.
هیچوقت تصور نمیکردم که روزی اینگونه فکر کنم، اما امروز، وقتی به گذشته فکر میکنم، تردید ندارم که سرکوب سیاهان به دست سفیدپوستان کار بسیاری وحشتناکی بود. البته، در این میان، من به چیزهای خوب هم فکر میکنم، مثل راهآهن و دفاتر پست (زیرساختهایی که سفیدپوستان ایجاد کردند و اکنون ویران شدهاند). من دوستی دارم که آنجا را ترک کرده است. وقتی با او صحبت میکنم، میگوید: «آنجا در طول هفته، نه توانی داری، نه آب آشامیدنی، و نه کاری.»
وقتی به گذشته نگاه میکنید، به نظرتان، در جهان کتاب، تغییرات چگونه ایجاد شده است؟
وقتی شروع به نوشتن کردم، نه مصاحبههای بزرگ وجود داشت، نه تلویزیون، و نه شرححالنویسی. ناشران به شکل عجیبی غیرتجاری بودند، اما مراقب نویسندگانشان هم بودند. امروزه، کار برای نویسندگان جوان خیلی سخت است. اگر واقعاً نویسنده باشی، این مسیر را آهستهآهسته ادامه میدهی. شاید مقداری هم شانس بیاوری. امروزه، نویسندهها مشتاق پیشپرداختهای زیاد هستند. آنها یک زندگی وابسته به کتاب و ادبیات میخواهند- چیزی که برای ما بسیار باورنکردنی بود.
ما بسیار بلندنظر بودیم. مینوشتیم، چون نویسندگی حرفه ما بود. در حد توان هم کارمان را خوب انجام میدادیم. در آن زمان، کسی پولی نداشت. ما به فکر جایزه گرفتن برای نوشتههایمان نبودیم. من شخصاً فکر میکنم این بهتر است. هیچوقت وسوسه نمیشدیم که در چیزی که میخواستیم بنویسیم دستکاری کنیم، با این فکر که نوشتن آن ممکن است باعث شود نقد خوبی بر اثرمان بنویسند.
خانم لسینگ، به نظرتان رمان در آینده چگونه پیشرفت میکند؟
همه باید بپذیریم که احتمالاً رمان، در شکل امروزیش، از بین خواهد رفت. به نظر میرسد که جوانان، بهسختی، چنین رمانهایی را میخوانند. رمانهای قوی و جدی را همیشه فقط افراد کمی میخوانند. این وضعیت تغییر نخواهد کرد. مردمی هستند که علاقه بسیار زیادی به ادبیات دارند. چیزی که جامعه درک نمیکند این است که در گذشته، مردم عادی برای یادگیری احترام و ارزش قائل بودند. آنها به کتاب احترام میگذاشتند، اما اکنون اینگونه نیستند- دستکم خیلی اینطور نیستند. تمام آن احترام و ارزش که برای ادبیات فاخر قائل بودند حالا از بین رفته است. این وضعیت به نظر خوب نمیآید، چرا که با هر جوانی که صحبت میکنید، میبینید که او از ادبیات سر در نمیآورد. این بستر برای پرورش ادبیات مناسب نیست.
جامعهای که مطالعه نمیکند، جای خطرناکی است؟
من اینطور فکر میکنم. مطالعه نکردن، مردم را بسیار نادان میکند. وقتی با افراد همسن و سال من روبرو میشوید، با یکی از آنها که با او تجربیات، مطالعات، و چیزهای مشابه دیگر دارید گفتگو کنید. سپس، با جوانی که این مشترکات را با او ندارید، صحبت کنید. با مقایسه این دو مکالمه، به نظر میرسد که آن جوان موجودی متفاوت است. در گفتگوی اول، با فردی صحبت میکنید که تجربیاتی مشابه شما دارد، و از زبان و ارجاعات مشترکی استفاده میکنید. در این دو مکالمه، شما روشی کاملاً متفاوت دارید- منظورم این نیست که از زبانی بسیار پیشرفته استفاده میکنید.
این جماعت نیاز به تفکر و درک دارند، چیزی که در گذشته از طریق کتاب، ادبیات، و یادگیری حاصل میشد؛ این روند باید رایج شود. به هر حال، اکنون نمیتوانم پیشبینی کنم...
آیا آلفرد و امیلی واقعاً آخرین کتاب شماست؟
راستش من اصلاً نیرو ندارم. کسانی را میشناسید که وقتی این حرف را میزنم، میخندند. از وقتی جایزه نوبل را بردم، مجبور بودهام که مصاحبههای زیاد و کارهای ناخوشایند دیگری انجام دهم. این کارها زمان و انرژی بسیاری میگیرد. به زودی، علاقه مردم به من از بین خواهد رفت. من خیلی کمتوان شدهام، و باید این را بپذیرم. هماکنون من اصلاً نمینویسم.
و آیا برای نوشتن دلتنگ میشوید؟
البته. من ایدههای خوبی دارم که الآن به فکر نوشتنشان نیستم. اما فقط خدا میداند کِی..