تبليغاتX
قطره محال انديش - خسته‌ام

قطره محال انديش

خسته‌ام

نه این‌سان زندگی را دوست دارم، نه این‌سان مردم را تاب می‌آورم. دیگر به خودم هم شک دارم. نه اینکه چون به عصمتم ایمان داشته‌ام، پس شک کردنم به خودم نشانه بحران در نظام جهان است، نه! بلکه از آنجا که بدیهی‌ترین چیز انسان خودش است، شک من به خودم، به خلق و خوی و رفتارم، به کرده و ناکرده‌ام، به همه چیزم، مرا آزار می‌دهد.
این تردید، این فکر مزاحم، این مگسِ خمارِ اعصاب خرد کن، این کثافتی که اسمش را گذاشته‌ایم «زندگی» یا «جامعه»، این جمله احمقانه و در عین حال درستِ «همین است که هست»، اینکه «باید باهاش کنار بیاییم»، این‌همه ایده برای راحت زندگی کردن و اصلاً زندگی کردن، همه و همه، ثابت می‌کند که فقط ساده‌لوحانه می‌توان راحت زیست- و زهی سعادت که بتوان با درایت، ساده‌لوح بود و ساده‌لوح زیست.
اخلاق در محاق است، در مغاک است؛ در آنجاست که آدم‌ها همدیگر را به خیانت در امانت محکوم می کنند، در همان حالی که ناامن‌ترین‌اند، خائن‌ترین، و نادوست‌ترین.
من خسته‌ام، بسیار خسته‌ام. از اینکه، به قول پدرم، «ایده آلیست» هستم خسته‌ام. از اینکه، به گفته یک دزد، دزدم خسته‌ام. از اینکه به فرموده یک خائن، خائنم خسته‌ام.
می‌خواهم همه برای چند دقیقه، محض رضای خدا، ساکت شوند تا من بتوانم به همه بگویم: «من خسته‌ام».

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 1:15  توسط حامد نیری عدل  |