گفتگو با دکتر محمود سریع القلم
معماي توسعه
گفتگو با دكتر محمود سريعالقلم، استاد دانشگاه شهيد بهشتي
مهدي احمدي- حامد نيريعدل: در تماس تلفني با دكتر سريعالقلم قرار شد برای شماره دوم «اطلاعات كتاب» به بحث درباره كتاب در دست انتشار ايشان به نام «فرهنگ سياسي» بپردازيم. گفتگوي ما با ايشان 90 دقيقه طول كشيد، اما تنها 5 دقيقه درباره كتابش بحث كرديم. سريعالقلم سالها قبل با نگارش كتاب «عقلانيت و آينده توسعه يافتگي در ايران» نشان داد كه دغدغه توسعه اولويت ذهني وي محسوب ميشود.
از فرصت به وجود آمده براي مصاحبه با وي - كه كم مصاحبه نيز هست - استفاده كرديم و محور بحث را به سمت «توسعه» برديم. هميشه با اين كليشه پرورش يافتهايم كه ايران اولين كشور در آسيا بوده كه به سمت مدرنيته حركت كرده، اما به نظر ميرسد كه شخصيت و هويت چندگانه ما همچنان با تناقضهاي اساسي روبروست و توسعه، پديدهاي رازآلود براي ما مينمايد. عدم دستيابي به نتيجهاي مشخص در اين پروسه، ما را دچار نااميدي كرده است. سريعالقلم اعلام ميكند بعد از 20 سال كار تحقيقاتي و علمي بر روي توسعه همچنان در تلاش است تا به حل معماي توسعه ايران بپردازد. از نظر وي، برخي مفاهيم مانند توسعه و مدرنيته و... ديگر غربي محسوب نميشوند، بلكه جهاني هستند. تنفس در اين فضاي جهاني شده الزامات خاص خود را دارد. بنابراين، شايد نياز باشد به باز تعريف دانستههاي خود از مفاهيم دست بزنيم. دكتر سريعالقلم با متانت خاص و با حوصله فراوان به سوالات ما گوش داد و با تامل فراوان كه در برخي سوالات چندين ثانيه به دنبال واژه مناسب ميگشت به ما پاسخ داد.
***
چرا اينقدر كم مصاحبه ميكنيد؟
من در يك دوره زماني بيست ساله هرآنچه كه فكر ميكردم ميتواند براي توسعه كشور مفيد باشد و به كار آيد، در كتابها و مقالات و ميزگردها و سخنرانيهايم نوشتم و گفتم. الان در دوره بازبيني ابعاد تاريخي مسايل توسعه ايران هستم و به اين فكر ميكنم كه چگونه بايد براي رشد و پيشرفت كشور با يك رهيافت فرآيندي تلاش كنيم. به طور طبيعي علاقمندم در مصاحبههايم حرفها و استنباطهاي جديدي داشته باشم.
دليل ديگرش هم اين است كه فضاي فكري در جامعه ما غير تخصصي شده است. صحبت كردن و نظر دادن در جامعه ما كار بسيار دشواري شده است. مثلاً بسياري از كساني كه تحصيلات فني دارند، در حوزههاي سياست خارجي اظهار نظر ميكنند. افراد با تحصيلات غير علوم انساني و شغلهاي گوناگون، صرفاً با خواندن روزنامه و شنيدن اخبار، به اظهارنظر قاطع در مباحثي ميپردازند كه اصلاً تخصصي در آن ندارند. اين در حالي است كه همه ميدانيم كه انسانها هرچه بيشتر بدانند، كمتر حرف ميزنند.
عدهاي هستند كه درباره روسيه، اروپا، چين، اتحاديه اروپا، تاريخ، مسايل فرهنگي، سياست داخلي و ... اظهارنظر ميكنند. در حالي كه صرفاً مواد خام و اطلاعات دارند و به روشها و نظريههاي علوم انساني كه بسيار پيچيده هستند مجهز نيستند. به جز ايران و پاكستان و چند كشور همسايه، جهان با علوم انساني مديريت ميشود. در حالي كه در ايران اكثريت قاطع مديران يا مهندسي خواندهاند يا پزشكي. در كشوري كه تحصيل ملاك اظهارنظر و استنباط نيست طبعاً افرادي مثل بنده بايد شكر كنند كه پس از 30 سال تحصيل و تدريس، ميتوانند در دانشگاه درس بدهند.
شغل اساتيد علوم سياسي بررسي عملكرد پزشكان و مهندسين در صحنه اقتصادي و سياسي شده است. مقصر اصلي اين اتفاق دانشگاهها هستند. اگر در ميان اقتصاددانان، جامعهشناسان، و سياستخواندهها، تشكلهاي حرفهاي داشتيم كه به اين روش اعتراض ميكردند شايد اين فضا كمي تغيير ميكرد. بدتر اين است كه رسانه ها هم اين نظريات! را در جامعه پخش ميكنند. در هر حال فهم و شناخت سياست در ايران و تحولات بينالمللي در كشور ما تخصصي نيست. مانند پارك همه در آن وارد ميشوند. در كشور ما، طيف وسيعي از افراد، هر شغلي كه به آنها توصيه شود، مي پذيرند. بنابراين، كساني كه كارشان شناخت مسائل سياسي و بين المللي است، طبعاً در حاشيه گذران زندگي مي كنند. هر كس كه چند كتاب ترجمه شده را خواند، نمي توان متخصص مسائل بين المللي قلمداد كرد. در كشورهاي توسعه يافته و صنعتي، بنا به ضرورت و اهميت موضوع و سختي شناخت، باهوش ترين و بهترين دانشجويان در علوم انساني تحصيل مي كنند. در كشور ما شرايط متفاوت است. در اين فضاي غيرتخصصي، سكوت كردن طريق اخلاقي تري است. بگذاريم افرادي كه تنها بيست سال سن دارند، در مورد مسائل پيچيده جهاني با قاطعيت اظهارنظر كنند و پزشكان گوش و حلق و بيني و مهندسان مواد و مكانيك در رابطه با سياست خارجي، اقتصاد و شناخت سياست داخلي حكم نمايند.
در كتاب جديدتان به اين مورد هم پرداختهايد؟
يكي از مشكلات عمده در ايران اين است كه ايرانيان نميتوانند كار جمعي انجام دهند. ما كلاً آگاهي جمعي نداريم، يعني آگاهي نداريم كه جمعي هستيم كه داريم با هم زندگي ميكنيم. من با اين ديد به سراغ اين موضوع علمي رفتم كه اين اتفاق در عرصه سياست چگونه است. براي اينكه نتايج اين تحقيق شخصي نباشد، دست به يك تحقيق ميداني زدم. پرسشنامهاي طراحي كردم و براي افراد اجرايي و حرفهاي به مناطق مختلف كشور فرستادم. شصت درصد پرسشنامهها برگشت. پيرامون اين تحقيق و پرسشنامهها كار آماري و رياضي انجام شد كه فرضيههاي اوليه را در اين زمينه تاييد كرد. در حال تجزيه و تحليل نهايي هستم كه تا دو ماه ديگر تمام ميشود و به دست ناشر ميسپارم.
تعريف شما از توسعه چيست و اصلاً چه رابطهاي ميان فرهنگ و توسعه ميبينيد؟
توسعه يافتگي، سطحي از فكر است. هر جامعهاي، هر قدر كه بيشتر از فكرش استفاده كند و بلوغ فكري بيشري داشته باشد، توسعه يافتهتر است. هر چقدر انسانهاي يك جامعه، از غريزه به طرف عقلانيت حركت كرده باشند، به همان اندازه، عقل انسان پرورش بيشتري پيدا ميكند. اين عقلگرايي ميتواند جمعي يا فردي باشد. توسعه يافتگي در واقع يك نوع جهانبيني است. سه كشور ژاپن، آمريكا و آلمان 65% توليد جهان را در اختيار دارند. اين، حكايت از نوعي جهان بيني و تعريف از زندگي، خود، زمان و تكنيك ميكند. توسعه اقتصادي و توسعه سياسي، نتيجه اين نوع جهانبيني است.
جامعهاي كه به زمان، تكنيك، كارآمدي، وقتشناسي، وجدان كاري، و دقت و نوآوري اهميت ميدهد، در واقع تعريف ديگري از زندگي دارد نسبت به كسي كه زندگي را عبث ميبيند. انسانها با تعاريفشان زندگي ميكنند، چه در قالبهاي درحال توسعه و چه در جامعهاي توسعه يافته و صنعتي. براي شناخت هر فرد، مؤسسه، دولت ومردمي، ابتدا بايد تعاريف آنها را بشناسيم. اين تعاريف البته معمولاً آشكار نيست؛ مانند فونداسيون يا ستونهاي يك ساختمان، كه ميدانيم حتماً وجود دارند، گرچه ديده نميشوند. تمام افكار و اعمال انسانها بستگي به تعاريف آنها دارد. آنچه كار را بسيار دشوار ميكند، اين است كه اكثر انسانها از تعاريف خودشان ناآگاهند و با عادات زندگي ميكنند. در جامعهاي مثل آلمان، اين عادات، صنعتي و توسعه يافته است. توين بي ميگويد: «مهمترين كاري كه يك حكومت ميتواند انجام دهد، عقلاني كردن عادات جامعه است.» مثلاً اگر كسي از چيزي اطلاع ندارد و ميگويد: «نميدانم»، اينگونه نيست كه فرد در اين باره فكر كند و بعد اظهار به ندانستن كند، بلكه جامعه به او آموزش داده كه وقتي چيزي را نميداند، به راحتي بگويد: «نميدانم». بين توسعه يافتگي و آزادي رابطهاي وجود دارد. تاريخ شوروي نمونه بارز اين قضيه است.
از زماني كه كمونيسم از بين رفت، مردم روسيه خلاقيت بيشتري پيدا كردند و جامعه روس در زمينه هنر، نرمافزار، ادبيات و... وارد جهان شد. نمونه ديگر، چين است. اينكه تلقي افراد يك جامعه از همديگر چيست و چگونه درباره هم فكر ميكنند، نيز مورد مهم ديگري است. توسعه يك كار جمعي است؛ مثلاً هارموني موجود در ميان مردم ژاپن خود به خود يك نوع سازگاري در انجام كارها ايجاد ميكند. بنابراين مهمترين ستون توسعه اقتصادي، سياسي و اجتماعي، نظام باورها، هنجارها و جهانبيني و در نتيجه، فرهنگ يك جامعه است. اگر كشوري خيال پيشرفت دارد، بايد ابتدا فرهنگش متحول شود؛ انسانهايش بايد نگاه ديگري به زندگي داشته باشند و تلقيشان از زندگي متفاوت باشد.
در كتاب «عقلانيت و آينده توسعهيافتگي در ايران» يكپارچگي جوامع توسعه يافته در سه حوزه فرهنگ، سياست و اقتصاد را از نشانهها يا عوامل توسعه يافتگي آنها ميدانيد. در مقابل، جوامع توسعه نيافته را سرشار از تضادها و تناقضاتي در اين سه حوزه ميدانيد. از سوي ديگر، از «گزينش» سخن ميگوييد؛ به اين معنا كه ما ميتوانيم در جهت توسعه، مؤلفههايي را گزيش كنيم، مثلاً در زمينه اقتصاد آزاد يا... اين موارد را چگونه با هم جمع ميكنيد؟
ابتدا بايد نكتهاي را توضيح دهم كه در جامعه ما بسيار تكرار ميشود و آن اين است كه پنج قرن پيش، تحولي در غرب آغاز شد به نام مدرنيته. مدرنيته ديگر غربي نيست. اكنون ديگر پديدهاي به نام «غربي» وجود ندارد. اكنون مظاهر مدرنيته را سنگاپور به مراتب بهتر از فرانسه دارد، يا كارآمدي در مالزي از ايتاليا بالاتر است.
اين روند از اروپا آغاز و بعد به يك فرهنگ جهاني تبديل شد، اما ديگر پديدهاي غربي نيست. چه بسا در يكي دو دهه آينده، چينيها منبع و مأخذ توسعه يافتگي در جهان شوند و گوي توسعه يافتگي را از آن خود كنند.
توسعه يافتگي پديدهاي جهان شمول است كه در دبي و سنگاپور و ريودوژانيرو مسكو و جاهاي ديگر هم ديده ميشود. در دبي محصول آن فكر ديده ميشود؛ مثلاً قوانين را رعايت ميكنند، سرمايهگذار خارجي ميآورند، كالاهاي خوبي مصرف ميكنند. اما مشكلات سنتي، مثل آداب و رسوم قبيلهاي، هنوز وجود دارد. بله، اين يك پروسه است كه قطعاً از غرب به هرجاي جهان كه رفته، دچار اين تناقضات شده است، همانگونه كه در مالزي هم وجود دارد. مالزي به دنبال اين است كه هم صنعتي شود، هم ثروت ملي توليد كند و هم متدين بماند. اين كشور به خوبي توانست بين اين موارد آشتي و سازگاري برقراركند.
به علاوه، تناقض ضرورتاً منفي نيست. زندگي پراز تناقض است. هنر انسان، مديريت اين تناقضهاست. درخود غرب هم تناقض هست.
برگرديم به سوال. كاري كه اروپا كرده، اين است كه در يك پروسه چهار قرني توانست نوعي هارموني فلسفي بين مباني فكري، اقتصادي و سياسياش ايجادكند. در واقع، در اجزاي مختلف اين جوامع، تناقض نميبينيد. البته هميشه مشكلاتي دارند و بايد دائماً به فكر حل آنها باشند. اما در چين، وقتي كه ثروت ملي افزايش پيدا كند (همانگونه كه اكنون اين اتفاق افتاده و شهروندان در حال ثروتمند شدن هستند)، به يك رابطه نوين بين جامعه و دولت نياز است و ديگر يك دولت متمركز، متصل به حزب كمونيست وابسته، نميتواند اين جامعه را كه داراي آگاهيهايي است و تقاضاهايي هم دارد، مانند گذشته، مديريت كند.
بنابراين، با گذشت زمان، ممكن است چينيها در نظام سياسيشان تغييراتي بدهند، همانطور كه در مالزي اين اتفاق افتاد. من حدس ميزنم كه مالزي در يكي دو دهه آينده به كشوري با نظام سياسي رقابتي، حزبي و با انتخابات آزاد تبديل شود و از طرفي نوعي هارموني بين اقتصاد، سياست و فرهنگ ايجاد خواهد كرد و مدل جديدي در ميان كشورهاي اسلامي خواهد شد.
باز هم تأكيد ميكنم كه اين، يك پروسه است. جوامعي مانند مصر و ايران نتواستهاند اين تناقضات و مشكلات خود راحل كنند؛ گرچه ما و مصريها خيلي زودتر از مالزياييها وارد اين عرصه شديم.
نكته بسيار مهم ديگري كه بايد بگويم، اين است كه ايران اولين كشور خارج از دنياي غرب است كه علاقمند به حركت به سمت تجدد بود؛ اما نتوانست اين امر را تحقق بخشد. دليل اصلي را من در اين ميدانم كه اصولاً اسلام و ليبراليسم قابل جمع نيستند. به نظر من، حد اشتراك اسلام و ليبراليسم زير ده درصد است.
مباني فكري و فلسفي توسعه يافتگي رايج درجهان، ليبراليسم سياسي - اقتصادي است. اسلام براي خود، يك جهانبيني دارد؛ براي كل نظام سياسي، اجتماعي و اقتصادي تعاريفي دارد؛ براي انسان، جامعه، زمان، مديريت و نظام اقتصادي اصولي دارد. وقتي به مباني فلسفي انديشه اسلامي توجه ميكنيم و آن را با مباني ليبراليسم مقايسه ميكنيم، آنها را سازگار با يكديگر نمييابيم. وقتي ليبراليسم وارد ايران شد، حتي در حد بسيار سطحي و با چند ترجمه در زمان قاجار، از همان آغاز نتوانست با فكر و فرهنگ اسلامي تعادلي ايجاد كند.
در واقع، اين تقابل ليبراليسم و اسلام در ايران بود كه مانع دستيابي به يك هارموني شد. اينجاست كه بين فرهنگ ما و فرهنگ رايج جهاني تناقض وجود دارد. ما نظام اجرايي جامعه، پارلمان، بودجه، دانشگاهها، صنعت، ناوگان هوايي و فرودگاهها، قطار، اتوبوس و مواردي مانند اينها را از غرب گرفتيم. اما اين پوسته، بر ليبراليسم سياسي و اقتصادي غرب سوار نيست، بلكه به موازات اين پوسته تجدد، ما يك فرهنگ غني، مسلط، ريشهاي، سنتي و اسلامي داريم كه اين مظاهر تجدد را با اجبار پذيرفته، اما مباني فلسفي آن را نميپذيرد. تعريف ليبراليسم از انسان با تعريف اسلام بسيار متفاوت است.
پس وقتي حرف از گزينش ميزنيم، دقيقاً از چه چيزي سخن ميگوييم؟!
ما در واقع خروجيهاي تكنيكي غرب را ميگيريم.
اما حتي مفهوم «توسعهيافتگي» را از غرب گرفتهايم...
ببينيد. اين تناقضات به اين دليل است كه نظام اجتماعي ما وصلهاي است، مثل پارچههاي چهل تكه خمير مايه ذهن ايراني هم اين شكلي است. وقتي ميخواهيم رانندگي كنيم، يا در دانشگاهها و متد آموزش عالي، غربي هستيم؛ اما تا جايي كه بتوانيم افكار و سنتهاي خودمان را هم حفظ ميكنيم. وقتي كه ميخواهيم با ذهن و مغزمان تعامل داشته باشيم، كار غربي ميكنيم؛ و وقتي ميخواهيم با اندرونمان خلوت كنيم، به سراغ دين ميرويم. روابط اجتماعي ما مخلوطي از غربي و اسلامي است.
و لابد اين روند تا ابد و بينهايت ادامه پيدا ميكند.
خوشبختانه ما پول نفت داريم كه باعث شده ما نياز ضروري براي حل تناقضاتمان احساس نكنيم. در غير اين صورت، ما مجبور بوديم براي مديريت جامعه، به سراغ جهان برويم و به نوع ديگري با آن تعامل كنيم. اما الآن كالاي موردنيازمان را ميخريم. پول نفت، فرهنگ رودربايستي را در ما تقويت كرده است تا جايي كه ميتوانيم و عادت كردهايم كه به صورت وصلهاي زندگي و فكر كنيم. بسيار دشوار است كه بين بخشهاي غربي، ايراني و اسلامي زندگي و افكار و رفتارمان هارموني و هماهنگي ايجاد كنيم.
دشوار است يا نشدني؟
[اندكي مكث ميكند و سپس]: اگر بخواهم صريح بگويم... به نظر من، نشدني است. تا زماني كه در حوزههاي نظري، پايهاي و فلسفي مسايل حل نشود، در مراحل بعدي هم اين مشكلات ديده ميشود.
شما جامعه وصلهاي (به تعبير خودتان) را بيشتر ميپسنديد، يا جامعهاي كه صرفاً اسلامي است؟ به هرحال همانطور كه گفتيد، اسلام جهانبيني كاملي دارد و تكليفش را با بسياري چيزها روشن كرده است.
به هرحال ما نيازمند رابطه با جهان و استفاده از مظاهر توسعه غرب هستيم. گرچه تعريف اسلام با بسياري از تعاريف غرب و كلاً جوامع توسعه يافته متفاوت است، ازجمله درباره انسان، جامعه، سيستم دولت و ... به هرحال، توسعه يافتگي مفهومي جهان شمول است و بخشهايي از زندگي ما را هم در برگرفته است. ما چارهاي جز اينكه وصلهاي زندگي كنيم، نداريم؛ زيرا دو مكتب فلسفي قوي در نظام اجتماعي و خميرمايه ذهن ما وجود دارد.
بحث بر سر تفسير يا استنباط از اسلام هم نيست. حتي تفسيرهاي پايهاي از اسلام و ليبراليسم با هم همخواني ندارد. در كشوري مثل مالزي، اختلاف و تضادها در حوزه سياستگذاري است، نه در حوزه مسايل فلسفي. به همين خاطر است كه مالزي توسعه يافته است.
يكي از دلايل عمده انقلاب اسلامي ايران هم همين تضادهاي فلسفي بود. جامعه در آن زمان نسبت به تجدد واكنش نشان داد و اين قضيه در كنار استبداد پهلوي منجر به انقلاب شد. در واقع، مردم به اين نتيجه رسيدند كه روش حكومت پهلوي با سنتها و اعتقادات آنها همخواني ندارد. اين نخواستن هم محترم است. ليبراليسم در ايران، نه پايگاه اقتصادي جدي دارد و نه پايگاه سياسي و فرهنگي. صرفاً كتابهايي نوشته يا ترجمه شدهاند.
منظورتان از پايگاه چيست؟
يعني توان اين را داشته باشد كه به يك نهضت اجتماعي تبديل شود؛ مثلاً اين تفكركه ما بايد يك بخش خصوصي قوي و قابل اتكا و مرتبط با جهان باشد، هيچ تشكلي در ايران ندارد. اتفاقاً ما روز به روز دولتيتر ميشويم. اين در حالي است كه كشوري مثل مالزي، در عرض بيست سال، توليد را به سمت خصوصيسازي برد، و حتي برق و آب و گاز و تلفن و... را هم خصوصي كرد.
دولت مالزي صرفاً ناظر بر اجراي دقيق قوانين است، نه توليدكننده است و نه بنيانها را در دست دارد. اين معناي ليبراليسم اقتصادي است. اما اين تفكر با تفكر اسلامي سازگاري ندارد. به نظر من، حكومت در اسلام، بالضروره بر كليه شئون اقتصادي، سياسي، اجتماعي و فرهنگي نظارت و حتي نسبت به آن تكليف دارد. تفكر ليبرال اولويت را به فرد ميدهد، ولي تفكر اسلامي به جامعه. ما در حال حركت سينوسي هستيم. ايران يك كشور كهن است با فرهنگي غني و سنت اسلامي، با اين حال، بايد با برخي مظاهر تفكر ليبراليستي هم زندگي كنيم، اما با بخشهاي بنيادي اين طرز تفكر مشكل داريم.
در جهان، مجموعهاي از راهحلهاي سياسي، اقتصادي و فرهنگي به صورت يك بسته( (package وجود دارد، اما ما بخشهايي از آن را ميپذيريم و بخشهايي را خير. آخرين اختراعات و ساختههاي جهان را استفاده ميكنيم، اما نه به روسو اعتقاد داريم و نه به وبر، ونه هابرماس را قبول داريم. توليدكننده اين فناوريها هم ادعا ميكنند كه تمام اينها بر پايه يك تفكر فلسفي ساخته شده است. تضادها دقيقاً اينجاست.
اسلام سياسي با منطق كانوني جهان معاصر سازگاري ندارد و به همين دليل ميان كشور ما و غرب تقابل جدي وجود دارد. به نظر من، با همين حالت سينوسي و فراز و نشيبهاي متعدد با پشتوانه درآمد نفتي زندگي خواهيم كرد. متن جامعه ما سنتي است و ميخواهد و دوست دارد كه سنتي بماند. اين بخش مهم جامعه ما با فرهنگ رايج ليبراليستي جهان سازگاري ندارد. بيدليل نيست كه ما اولين كشور غيرعربي بوديم كه حركت در مسير توسعه را آغاز كرديم، اما هنوز در اين مسير هستيم.
شما در كتاب «عقلانيت و آينده توسعهيافتگي» اشاره ميكنيد كه دين مانع توسعه نيست. اما اين حرفهاي شما دين را يك مانع معرفي ميكند. آيا در اين تفكرتان بازبيني كردهايد؟
خير. هنوز هم ميگويم كه دين فينفسه مانع توسعه نيست. ديني كه مبناي حكومتي و سياسي دارد، مسيرش با توسعه به مفهوم امروزياش در غرب يكي نيست. چين و آمريكا هم جوامع بسيار مذهبياي دارند. البته هم تجويز يا ارزشگذاري نميكنم و صرفاً تضادهاي اين دو طرز تفكر را ميگويم.
اما شايد زندگي بدون اين تناقضها راحتتر باشد، حتي اگر توسعه را كنار بگذاريم و صرفاً به سنتها بچسبيم.
روح اسلام، عدالتخواهي است. اين روح و اين تفكر با نظام سياسي حاكم بر جهان سازگاري ندارد. بله، شايد اين تناقضها و تضادها بيشتر هم بشود. اسلام سياسي ميگويد بايد با ظلم مبارزه كرد. بنابراين هركس اسلامگراست، بايد با اسرائيل مبارزه كند. حال شما ميخواهيد ضمن مبارزه، با مؤسسات و شركتها و كشورهاي بسياري كار كنيد و در عين حال، بايد با نظام سياسي آنها- كه ممكن است مستكبر هم باشندكنار بياييد. اين تضادها روشن است. اما نكته جالب اين است كه بخشهاي قابل توجهي از زندگي واقعي ما با اين جهان سازگاري دارد؛ اگر راستگو با خودمان باشيم، متوجه اين قضيه ميشويم. به هر حال، 95% كشورهاي غربي در كشور ما نمايندگي سياسي دارند و ما با آنها كار ميكنيم. ترافيك هوايي ما هم به سمت مناطق صنعتي و توسعه يافته جهان است. البته ما ميتوانيم با اين جهان و با اين وضعيت بيشتر كار كنيم.
چين توانسته با مازاد تجاريش كشورهاي ديگر را مجبور كند كه اولويتهاي او را نيز در نظر داشته باشند، اما در گفتار، ما مخالفتمان با نظام حاكم سياسي در جهان را آشكارا بيان ميكنيم. ما در حال انجام يك بازي رواني پيچيده هستيم، گرچه ظاهراً مشكلي هم نداريم.
نگاه وصلهاي، سخن ابهامآلود و زندگي نيمه مخفي در ميان ايرانيان به همين دلايل به وجود آمده است. ايراني همه چيز را با هم ميخواهد. اينكه ميگويند ايرانيها پيچيده هستند، به همين دليل است. ايراني بهترين زندگي را ميخواهد و ميداند كه بهترين زندگي در چاد پيدا نميشود و بايد كالاهايش را از جاي ديگر دنيا بگيرد؛ در عين حال، علاقه به عرفان دارد، نياز به آرامش از طريق دين و خداپرستي دارد. بهترين منبعي هم كه در اين زمينه در فرهنگ بومي خود دارد، اسلام است. از سوي ديگر، ضروريات سياسي را هم رعايت ميكند.
از مفاهيم ديگري كه در كتابتان استفاده ميكنيد، «جامعه نخبه محور» است. تعريفتان از نخبه هم «با سوادترين، بهترين و سيرترينها» است. چه فرقي بين نخبه و روشنفكر و تكنوكرات ميگذاريد؟
تاريخ توسعه حاكي از اين است كه بخشهاي توليدكننده و فكري جوامع تعيين كننده و بسيار مهم بودهاند. در اروپاي قرن 18 دو نيرو در مقابل هم بودند: يكي نيروي بورژوازي كه از قرن 12 شروع به رشد كرده و به دنبال الزامات سياسي و فرهنگي و اجتماعي براي رشد بود، و ديگر دولت مطلقگراي اروپايي كه نميخواست قدرتش را از دست بدهد. اين تعامل باعث شد كه به تدريج بورژوازي اروپايي بر نهادهاي اجتماعي و دولت در غرب مسلط شود. در همه جا نخبگان تأثيرگذار بودند، نخبگان سياسي، فرهنگي و حتي نظامي.
نخبگان سياسي و اقتصادي كساني هستند كه تصميم ميگيرند و ابزارها و امكانات را در اختيار دارند؛ اما روشنفكران كساني هستند كه صرفاً كار فكري ميكنند. روشنفكر، روشنگراست؛ بايد شرايط زمان و مكان را به خوبي بشناسد و به اين فكر باشد كه چگونه ميتوان به تدريج اين وضعيت را بهبود بخشيد. روشنگري روشنفكر به اين خاطر است كه سمت ندارد و با ملاحظات سياسي سخن نميگويد.
بنابراين يك نماينده مجلس يا وزير نميتواند در حين نمايندگي و وزارت روشنفكر هم باشد. روشنفكر نبايد خيلي هم به آينده دور توجه كند. بايد از كوتاه مدت تا ميانمدت را در نظر بگيرد تا بتواند موثر باشد. مخاطبان روشنفكر هم افراد حرفهاي جامعه و تصميمگيران هستند. نكته بسيار مهم ديگر اين است كه روشنفكر ضرورتاً بايد در يكي از شاخههاي علوم اجتماعي تخصص داشته باشد و در علوم انساني به تراكم فكري رسيده است. روشنفكر نويسنده است و افقهايي را براي جامعه تعريف ميكند.
تكنوكراتها كساني هستند كه در ردههاي اجرايي دولتي كار ميكنند؛ تحصيل كردهاند؛ افراد اجرايياند؛ كار فكري نميكنند، بلكه فكر را اجرا ميكنند.
مفهوم ديگري كه در «عقلانيت و آينده توسعه يافتگي» دربارهاش بحث ميكنيد، «اجماع» است. آيا درباره همين اجماع، اجماع داريم؟ در اين كتاب ميگوييد كه شايد ما بيشترين مباحث را درباره مفاهيمي سياسي چون آزادي، نحوه حكومت، عدالت و... مطرح كردهايم. اما آيا درباره اين مباحث اصلاً اجماعي وجود داشته است؟
تلقي من از اجماع اين است كه عدهاي براي اينكه كاري را به خوبي انجام دهند، دور هم جمع ميشوند، بحث ميكنند و آنچه منطقي ميدانند، ميپذيرند و براساس آن عمل ميكنند. اين عين دموكراسي است. در پارلمانهاي جهان مگر چه كار ميكنند؟ با همديگر بحث ميكنند، همديگر را اقناع ميكنند، راي ميگيرند و در نهايت قانوني براي اجرا تصويب ميشود.به نظر من در مقابل اجماع، فرديت وجود دارد. اگر گروههاي مختلف نباشند و اجماعي هم در كار نباشد، همه چيز در اختيار فرد قرار ميگيرد؛ در كشورهاي آفريقايي هم اينگونه است. بيشتر جهان با اجماع زندگي و كار ميكند. گروه جي8 به چه دليل جلسه ميگذارد. نه فقط در مسائل سياسي و جهاني، بلكه در مسائل روزمره هم نياز به اجماع داريم. براي تربيت فرزند، والدين بايد با هم به اجماع برسند. اجماع يك متد مدني است. در اين متد، قرار نيست كسي حداكثري فكر كند. اصولاً سيستم پارلماني و دموكراسي چيزي جز اجماع نيست. بسياري از فراز و نشيبهاي تاريخي ما در ايران به اين دليل است كه در بسياري از موارد اجماع وجود نداشته است.
اجماع يك متد است براي يك مصلحت بزرگتر كه پيشرفت ايران است. اگر اين پيشرفت و آينده هفتاد ميليون ايراني ملاك قرار گيرد، راحتتر ميتوانيم به اجماع برسیم.