ویراستار، پرستار متن است
بهاءالدين خرمشاهي، متولد 1324 است. نويسنده، پژوهشگر، فرهنگنويس، طنزپرداز و ويراستار بيش از سيصد جلد كتاب است.
بيترديد از مهمترين حافظپژوهان و قرآنپژوهان معاصر است. خوشبختانه زمان زيادي را در دانشكدههاي ادبيات تلف نكرده و فرصت يافته است كتابها و مقالاتي بنويسيد كه در همين دانشگاهها تدريس ميشود. آنچه ميخوانيد، گفتگوي اوست با روزنامه اطلاعات درباره ويرايش، ويراستاري و ادب ويراستار. او گفتگو را به راحتي پذيرفت و در لابي ساختماني كه در آن ساكن است، در شهرك غرب، به ديدنش رفتيم. شوخطبع است و جدي؛ دقيق است و اهل تساهل؛ ويراستار است و پرحوصله. در حال حاضر از غلط گرفتن تايپي تا مطابقه متن ترجمه شده با اصل كتاب را ويراستاري ميگويند. تعريف استاندارد ويراستاري چيست؟ اصلاً تعريف استاندارد يا معيار جهاني براي ويراستاري وجود دارد؟ تصحيح انتقادي با تصحيح ويراستار از دو چيز است. كار اول علمي است و كار دوم فني. ولي من سعي كردم كه در آن تعبير وجه مشترك همه انواع ويراستاري را بگويم. مراد از ويراستاري اين است كه وقتي كه متن به دست ويراستار يا ويراستيار ميرسد، كه همان نسخهپرداز باشد، مارك آپ شود. Mark up يك اصطلاحي است كه اهل فن به كار ميبرند؛ يعني تعيين حروف و سرسطرها و پاراگرافها و بخشها و زيربخشها، تصويرها، جدولها، فهرستها، فهرستهاي آغازين و فهرستهاي انجامين. به همه اينها ماركآپ گفته ميشود كه البته با ويرايش هم فاصلهاي ندارد. و هر دو كار را ممكن است ويراستار انجام دهد. بدينترتيب، متن آماده ميشود براي حروفچيني. بايد اضافه كنم كه ويراستار ميبايد اگر متن ترجمه شده، آن زبان خارجي را بداند، وگرنه آن وقت به جاي ويراستاري، نسخهپردازي ميكند. براي تصحيح انتقادي متون كار خيلي سخت است. ابتدا بايد نسخههاي خطي را به دست بياورد و ببيند كه آيا قبلاً درست خوانده شده يا نه كه كار بسيار سختي است. واقعاً ويراستاري متون تصحيح انتقادي شده به نظرم اصلاً در ايران انجام نميشود، چون كسي را پيدا نميكنيم كه از مصحح متن تواناتر و داناتر و مسلطتر به نسخههاي خطي باشد. خيلي از نويسندهها يا ويراستارها ميگويند اگر قرار است كار كنيم، چرا متن كسي ديگر را كار كنيم. اگر من قرار است اثري را از نظر محتوايي بررسي كنم، در آن دست ببرم يا نظرم را بنويسم، چرا خودم چنين كتابي ننويسم. خيلي از ويراستارها خودشان را نويسنده ميدانند و ويراستاري كار دوم محسوب ميشود. به نظر من اين كار درست نيست. يك ويراستار بايد به كار خودش علاقه و اعتقاد داشته باشد، شوق داشته باشد، دوره ديده باشد، كتابهاي مرجع مربوط به ويراستاري را خوانده باشد، تسلط داشته باشد. آقايان احمد سميعي و اسماعيل سعادت هر دو ويراستاران بسيار برجستهاي در ايران امروز هستند و هر كدام بيش از پنجاه سال سابقه ويراستاري دارند. اينها در عين اينكه آثار ترجمهاي و تاليفي دارند، به ويراستاري هم اعتقاد و علاقه دارند و در جاي خود به آن ميپردازند. اما درباره اين فرمايش شما كه ميگوييد ويراستار ميگويد من چرا اين زحمت را ميكشم، خودم ميروم كتاب مينويسم، خودم ترجمه ميكنم؛ اين راه بسته نيست. اين حرف شما مثل اين است كه پرستار بگويد: «من چرا پرستاري كنم؟ ميروم پزشكي ميكنم.» به هر حال او بايد دوره پزشكي را طي كند. هر ويراستاري نميتواند مولف شود و هر مولفي هم نميتواند ويراستار شود. آموزش ويراستاري جداست، مثل آموزش پرستاري. هر پزشكي پرستار نيست و هر پرستاري هم پزشك نيست. مثلاً كساني كه ويرايش متن ترجمهاي را انجام ميدهند، ميگويند ما بايد وقت بگذاريم و با متن اصلي مطابقت بدهيم، خوب ما همان متن را ترجمه ميكنيم. معلوم نيست كه آنها چقدر مترجم باشند. بگذاريد خيالتان را راحت كنم. به صرف دانستن زبان خارجي، كسي مترجم نميشود، چه ويراستار باشد و چه نباشد. براي مترجم شدن، خصوصيات و صفات خاصي لازم است كه در بحث و مصاحبه ديگري ميگنجد. در تعريفتان از ويرايش، از «به سامان آوردن نثر و نزديك كردن آن به نثر معيار» سخن گفتيد. در مورد سبكهاي خاص، يا كساني كه سبك ويژهاي دارند. چه كار بايد كرد؟ سئوال هوشمندانهاي است. كساني در ايران هستند كه فارسيگرا هستند. ويراستار نميتواند به جاي كلمات فارسي آنها، كلمه عربي بگذارد بايد سبك مترجم را حفظ كنيم. ما با غلطها و نابسامانيها و غلطهاي رايج براساس مطالب كتابهايي چون «غلط ننويسيم» استاد ابوالحسن نجفي و منابع ديگر بايد ويراستاري كنيم. منظور از نثر معيار هم روشن است. در خصوص متون ويراستاري كه توسط ناشر انتخاب شدهاند و گاهي ممكن است مسالهدار باشند و مشكلساز شوند، ويراستار چه بايد بكند؟ ممكن است ويراستار به مطالبي برخورد كه سه مشكل دارند؛ سه مشكلي كه در ماده 24 قانون اساسي ذكر شده است. در قانون اساسي آمده است كه ما سانسور كتاب نداريم، مگر اينكه كتابي يكي از اين سه مساله را نقض كرده باشد: يكي اصول و فروع و مباني دين اسلام و ديگر اديان الهي است. دوم اخلاق و عفت عمومي را نبايستي جريحهدار كنند؛ يعني در يك متن پورنوگرافي يا توضيحنگاري ويراستار بايد به ناشر و مولف هشدار بدهد و بگويد كه متن شما به خاطر داشتن اين مسائل نميتواند اجازه انتشار بگيرد، چون قانون اساسي اجازه نميدهد، نه قانون وزارت ارشاد. سوم هم مصالح مملكتي است. ممكن است كسي در جنگ تحميلي يا دفاع مقدس شركت داشته باشد، اسراري از سلاحهاي ايراني يا از استراتژي ايران بداند و اينها را در كتابي به عنوان خاطرات بنويسد و بخواهد منتشر كند. ويراستار اول به ناشر و سپس به مولف هشدار ميدهد كه اين كتاب اسرار مملكتي را فاش ميكند و اين به زيان آينده ايران است و باز با توجه به قانون اساسي بايد هشدار بدهد. و ناشر و مولف هستند كه بايد اين هشدار را دريافت كنند و برايش فكري بكنند. غلطهاي رايج در فارسي را ابوالحسن نجفي در كتاب «غلط ننويسيم» جمعآوري كردهاند. ريشه اين غلطها در كجاست؟ ريشههايش در فرهنگ عامه است. هيچوقت ادبا و فرهيختگان يك كشور كه فصحاي آن زبان هستند، غلطهاي مشهور را جا نمياندازند. ممكن است بگوييد سعدي «اوليتر» به كار برده است، بايد بگويم سعدي خودش معيار فصاحت است. من فكر ميكنم وقتي سعدي «اوليتر» را به كار برده، هركس ديگري هم كه به كار ببرد. با استناد به شيواسرا و شيوانويسي مثل سعدي، اشكالي ندارد. به هر حال همه غلطهاي رايج را نميتوان ريشهكن كرد؛ مثلاً «ناجي» را من حتي در متن بزرگاني هم ديدهام. ناجي يعني رستگار و نجات يافته، و ما ميخواهيم آن را به جاي «نجاتدهنده» به كار ببريم كه ميشود «منجي». بايد بگوييم «منجي عالم بشريت»، اما اين قدر در زبان فارسي «ناجي» به جاي «منجي» به كار رفته كه ما و ويراستارها خسته شديم و معتقديم كه بهتر است آن را رها كنيم و در فرهنگها بياوريم كه در زبان فارسي به غلط «ناجي» به معني «منجي» به كار ميرود و جزو غلطهاي مشهور است و از بس هم كه بسامدش بالاست، ناگزيريم كه آن را رها كنيم. غلط مشهور را در چه صورت ميتوان پذيرفت؟ در صورتي كه خيلي خلاف دستور زبان فارسي نباشد و به آشكاري و به بدي «گاهاً» و امثال آن نباشد. ولي كلمهاي مثل «در رابطه با» اشكالي ندارد. حالا اگر ويراستارها خسته شوند از اينكه مدام كلمه «گاهاً» را تصحيح كنند، چه ميشود؟ مثل قضيه «ناجي» و «منجي» با آن كنار ميآيند؟ ميتوانند از طريق كامپيوتر كلمه را پيدا كنند و همه را با هم تصحيح كنند. ويراستار نبايدخسته شود، مثل پرستار كه اگر خسته شود، مريض از دست ميرود. ويراستار نبايد خسته شود، براي اينكه قبول كرده كه خسته نشود، دستمزد گرفته براي خسته نشدن، ولي كار خستهكنندهاي دارد. مثل كار پرستاري، و البته كاري انساني است. در مورد سبك شخصي، تا چه حد بايد زمان نويسنده را در نظر گرفت؟ مثلاً اگر بخواهيم زباني امروزي براي «نفثه المصدور» انتخاب كنيم، ميتوانيم اين كار را بكنيم؟ بله، ميتوانيم. من شخصاً علاقه دارم و شايد روزي اين كار را بكنم كه مقدم «گلاندام»، دوست معاصر و بلكه معاشر حافظ را كه مقدمهاي بر جمع ديوان نوشته، سادهنويسي كنم، چون او چندان با سجع و صنايع لفظي اين مقدمه را نوشته كه انسانهاي عادي و كساني كه سواد متوسط دارند، متوجه آن نميشوند. فقط كساني كه در رشته ادبيات تحصيل كردهاند و در سطح فوقليسانس يا دكترا هستند و خيلي بر روي متون قديم كار كردهاند، ميتوانند متوجه شوند. من شخصاً تصميم دارم اين كار را بكنم. شكسپير را هم به انگليسي قرن بيست و يكم در ميآورند و آن گاه آن را ميفهمند. اين متن قرن 16 و 17 الان براي آدم فرهيخته انگليسي زبان هم دشوار است و با تغييراتي كه زبان انگليسي پيدا كرده، بايد آن را پارافريز Paraphrase و باز نگاشت و تحرير مجدد بكنند. تاريخ وصاف را آقاي آيتي و تاريخ «دره نادره» را استاد دكتر شهيدي بازنگاشت امروزي كردهاند و بازنگاشتها به متن كوچكي تبديل ميشوند. جان كلام، متن كوتاهي ميشود. همهاش بازي لفظي بوده است. حتماً تا به حال داستان ويرايش كردهايد؟ بله، البته مثلاً داستان «صد سال تنهايي» را اول بار من ويرايش كردم و نخستین کاری که کردم، این بود که نامش را از «یکصد سال...» به «صد سال» تغییر دادم. به نظرم خوش آهنگ تر است. تفاوت ويرايش داستان و كارهاي خلاقانه مثل داستان و شعر با ويرايش متن عادي در چيست؟ ببينيد، شعر را نبايد ويرايش كرد، مگر شعر آدمهاي تازهكار را كه آن هم شاعران برجسته و كهنهكار بايد در حضور خود شاعر بگويند كه اينطور بگويي بهتر است و اينطور نگويي بهتر است و راهنمايياش كنند. اما شعر امثال شاملو يا بهبهاني كه نبايد جز غلط چاپي گرفته شود. مسلم است. اما داستان دو جور است: ترجمه و داستان تأليف. در داستان تأليف ممكن است ويراستار بگويد شما يك خروج از متن داريد يا يك داستانك فرعي يا يك مطلب فرعي داريد كه داستان اصلي را به خطر انداخته. اينجا با مؤلف مشاوره ميكند، در همين حد. پس ويراستار در متون خلاقانه بايد خيلي دست به عصا راه برود؟ بله. يك مطلب خيلي مهم درباره ادب ويرايش اين است كه ويراستار هيچوقت خصم يك متن يا مدعي يك متن نيست، بلكه طرفدار متن است. بنابراين، از روز اول آغاز كار، ويراستار بايد مترجم و مؤلف يا مصحح را صدا كند و بگويد كه بنده وظيفه يافتم از طرف ناشر كه روي متن شما كار كنم. اگر آن شخص آدمي باشد كه ذهن روشن و امروزي داشته باشد، ميگويد كار شما به نفع من است، ولي لطفاً اگر خواستيد بخشي را حذف كنيد، به من بگوييد. اضافه كه نه، چون ويراستار داستاننويس نيست. ولي ميتواند حذف كند، ميتواند توضيح بدهد يا يادداشت بنويسد. خيلي وقتها ويراستار يادداشتي مينويسد و مؤلف براساس آن، اصلاً متن را تغيير ميدهد. من خودم خيلي وقتها اين كار را ميكنم. فهرستي تهيه ميكنم از همه اصلاحات و به مؤلف ميدهم و ميگويم هر كدام را صلاح ميداني، اعمال كن. ولي جاهايي كه غلط، فاحش است، توضيح ميدهم كه اين را بهتر است حذف بكنيد؛ ولي جاهاي ديگر را صاحب اختيارند، خودشان ميسنجند و ممكن است اصلاً شق سومي پيدا كنند. اما درباره داستان، بيش از فن و ذوق نگارش، مقداري ذوق هنري هم دخيل است. اما ويراستار نبايد داستان را اضافه كند. اگر اضافهاي در داستان وجود دارد، بايد آن را حذف كند؛ مثلاً ممكن است در يك اثر پنج جلدي احساس كند كه اين اثر ميتواند به دو جلد كاهش پيدا كند. او اگر واقعاً دركار خودش تواناست و وظيفهشناس است، بگويد اين اپيزودها اضافي است. فراهم كند و به مؤلف بدهد. هيچ هم پافشاري بيش از حد و غيراخلاقي نكند، بگويد من ناصح مشفقم. حافظ وظيفه تو دعا گفتن است و بس در بند آن نباش كه نشنيد يا شنيد البته ويراستار خيلي علاقه دارد كه به پيشنهادهايش عمل شود، ولي كار نبايد به محاجه و مناقشه و بحث و جدل بكشد. اگر بنده ويراستار پيشنهادي از اغلاط و شبه اغلاط به صاحب اثري بدهم، و صاحب اثر متوجه نشود و عمل نكند، فقط به ناشر گزارش ميدهم كه پيشنهادهاي ويرايشي من را مؤلف يا مترجم عمل نكرده است. ديگر كار به محاكمه و دعوا و گريبان دريدن نبايد بكشد. اين ادب ويراستاري است. ببينيد، اين حرف شما را كه «كليدر» را ميشود كوتاهتر كرد، داستاننويسي بزرگ و پيشرو، مثل آقاي بزرگ علوي هم گفتهاند ايشان گفته من ميتوانم كليدر را به حدوداً يكسوم كاهش بدهم و به امضاي مؤلف، جناب استاد دولتآبادي هم برسانم، طوري كه ايشان هم راضي باشند. من كه به صورت زيراكسي اين متن را قبل از كتاب شدن، خواندم، نظرم اين است كه اطنابهاي آقاي دولتآبادي هم ارزشمند است و اين داستان، داستان بلندي است، مثل «جنگ و صلح» يا «در جستجوي زمان از دست رفته». از داستانهاي بلند، معمولاً يك خلاصه كوتاه تهيه ميشود، به همت خود نويسنده يا يك ويراستار با سليقه؛ اما لزوماً هر داستان بلندي را نبايد كوتاه كرد. اين است كه ما از «شاهنامه» دهها گزينش داريم، اما اينكه خود شاهنامه را گزينش كنيم، اين يك جنايت فرهنگي است كه ما متن خلاصه شاهنامه را داشته باشيم و متن اصلي را كنار بگذاريم. اين بزرگترين ستم و خيانتي است كه ميتوانيم به ادب و خودمان و به فرهنگ خودمان بكنيم، پس متن اصلي را ميشود محفوظ نگه داشت و از آن خلاصهاي هم به دست آورد. براي آدمهاي كم حوصله، متن گزينش شده تلخيص يافته و براي آدمهاي با حوصله، متن اصلي. درباره ترجمه شعر چطور؟ ويراستاري، ترجمه شعري به دستش ميآيد و ميبيند كه تا حدي آزاد است يا اينكه مترجم قصد داشته ترجمه آزادي بكند، مثل ترجمه شاملو از مارگوت بيگل اين را چه كار ميشود كرد؟ يعني هم بايد تطبيق زبان را در نظر گرفت و هم ذوق شاعر را نشان داد. بله، من يك مثال ذمني از اين موضوع دارم، ولي اجازه دهيد اسم مترجم را نياورم. از كارل سندبرگ شاعر بزرگ آمريكايي، يكي از بزرگان ما كه هنرمند نقاش بزرگي هم هستند، منتخبي فراهم و ترجمه كرده بودند. فارسي اين ترجمه نيرومند نبود، من جواني بودم به سن و سال شما، كمتر از سي سال. اين بزرگوار مطالب ترجمه سندبرگ را به من داد كه ويرايش كنم. من مقابله كردم و يك مقدار از ويرايشهاي من را پذيرفتند، اما آنجا مسأله بيشتر درستي ترجمه بود، نه حتي احساس شاعرانه. از آن زمان كه بيشتر از سي سال هم ميگذرد، خبري از ماجراي ترجمه شعرهاي سندبرگ ندارم. اما ترجمه و اصولاً ويرايش شعر بسيار كار حساسي است. ميتوانم بگويم دشوارترين كار در اين زمينه، همين ترجمه شعر است. ترجمه داستان باز آسانتر است. مگر اينكه داستان دشوار باشد، مثل اوليس كه آقاي منوچهر بديعي ترجمه كردهاند يا مثل «در جستجوي زمان از دست رفته» كه آقاي مهدي سحابي به خوبي ترجمه كردهاند. جز آثار بسيار سبكدار حساس و هنري، بقيه داستانها كه روايت گونه است، ترجمهاش دشوار نيست؛ اما ترجمه شعر هر زباني به هر زباني سخت است. ميگويند شعر آن است كه در ترجمه از بين ميرود. بعضيها برعكس ميگويند: شعر آن است كه آن قدر نيرومند باشد كه تاب ترجمه را بياورد. به هر حال دو تعريف در نقطه مقابل هم از ترجمه شعر به دست داده شده و بنده كه ترجمه شعر هم كردهام، معتقدم كه كاري از اين دشوارتر وجود ندارد. حتماً مترجم شعر بايد شاعر باشد. ويراستار اين كار چطور؟ ويراستار هم بايد يا كار را قبول نكند، يا خيلي ترجمه شهر خوانده باشد. اشعار زيادي به همان زبان اصلي خوانده باشد، مثلاً آقاي دكتر معصومي از يك شاعر معروف فرانسوي متن خوبي ترجمه كردهاند. نظر به اينكه آقاي معصومي خيلي خوب شعر را ميشناسند، ترجمهايشان بسيار نيرومند از آب درآمده است. شما عبارت «ادب ويراستاري» را به كار برديد. ميشود در اين مورد بيشتر توضيح دهيد؟ درباره ادب ويراستاري؛ اولش اين است كه ويراستار يار شاطر است نه بار خاطر. پرستار از يك طرف با پزشك سر و كار دارد و از يك طرف با بيمار. ويراستار هم از يك طرف با ناشر سروكار دارد و از يك طرف با صاحب اثر. اولين كار اين است كه ناشر ملاقاتي با نويسنده و ويراستار ترتيب دهد. معمولاً نوشتهها دوگونه است يا داستاني و يا تحقيقي. مثلاً نويسندهاي درباره مولانا تحقيق كرده است، مثل ما كه قرآن را در مثنوي تحقيق كردهايم. در مقابل تأليف هم دو گونه است ممكن است داستاني يا تاريخي باشد و غيرداستاني. حال اولين گام اين است كه معارفه دوستانهاي بين پرستار و پزشك و بيمار و حتي خانواده بيمار صورت بگيرد. در هرحال به نظر من هر متن كه براي چاپ ارائه ميشود، به ويراستاري نياز دارد. ناشر سر سخن را باز ميكند و به اطلاع صاحب اثر ميرساند كه دوست گرامي، اثر شما، نه اينكه سرشار از غلط است، بلكه ما موظفيم اثر شما را از نظر يك يا دو نفر ديگر بگذرانيم، اگر خودتان هم ويرايش كرده باشيد، كفايت نميكند. چون اگر كسي مي توانست غلطهاي خودش را بگيرد كه ديگر غلط باقي نميماند ولي معمولاً به ويراستار حرفهاي نياز است. ويراستار حرفهاي هم حرفهايش را ميزند و ميگويد من مدعي متن شما نيستم. متن شما را با دقت ميخوانم، چه جوري دوست داريد كار بكنم؟ اين متن را بامداد كار كنم كه مقابل پاك شدن است يا ليستي از غلطها با ذكر صفحه و شماره سطر به شما در 5 صفحه تا 15 صفحه تا 20 صفحه تقديم بكنم؟ كدام شيوه را دوست داريد؟ ميخواهيد جلسات ماهانه يا هفتگي يا دوهفتگي با هم بگذاريم تا من هر مقدار مثلاً 20 صفحه كه ويرايش كردم، شما ببينيد، اگر با سبك من موافق هستيد، من اين سبك را ادامه بدهم. اين بهترين شيوهاي است كه اگر اين كار نشود، يا متني ويرايش نميشود يا در غياب صاحب اثر، ويراستار در متن دست ميبرد و اصلاحاتي به جا ميگذارد. صاحب اثر هم چون خودش را دانشمند رشته خودش ميداند، از اينكه ويراستاري ميخواهد «مي» را جدا كند، يا «ميباشد» را به «است» تبديل كند، دلگير ميشود. تصور بسياري از نويسندگان از ويراستار كسي است كه نسخهپردازي ميكند. نسخهپرداز دستور خط را اعمال ميكند و يا پياده ميكند. البته اين «پياده كردن» هم جزو غلطهاي مشهور بوده كه ديگر الان پذيرفته شده است. پياده كردن متن از روي نوار يا پياده كردن رسمالخط روي يك متن. كلمه ديگري هم نداريم. «انطباق دادن» يا «اعمال كردن» هم ميتوان به كار برد. اين نحوه برخورد دوستانه بين اين مثلث باعث ميشود كه آن حساسيت و هراسي كه صاحب اثر از ويرايش دارد، ريخته شود و رابطهاي دوستانه بين پرستار، بيمار و بين ويراستار و صاحب اثر برقرار شود. پرستار هم كار پزشك را ادامه ميدهد و در غياب پزشك مراقب نوسانات حال بيماري كه به او سپرده شده است. البته ممكن است ويراستار به اطلاع ناشر برساند كه متن بسيار عالمانه نوشته شده يا ترجمه شده و احتياجي به ويرايش ندارد. وقتي ده مورد را مطابقه كرد و ديد كه درست است، حتماً با اين نمونهبرداري مطمئن ميشود و در آن صورت بايد برود براي نسخهپردازي، يعني براي رسمالخط و براي مارك آپ و تأييد حروف و آمادهسازي براي حروفنگاري. در همين زمان دستوري به حروف نگار داده ميشود و بر روي متن هم اجرا ميشود كه عكسها كجا قرار بگيرند، متن با چه حروفي زده شود، صفحاتي براي عكسها در نظر بگيرند كه وقتي پرينت نهايي داده شد، عكسها بيجا نمانند كه ناچار شوند پرينت بعدي بدهند. نكته ديگري كه بايد بدان اشاره شود، اين است كه ويراستاري نيز دوگونه است: ويراستاري محتوايي و صوري. ويراستاري محتوايي آن است كه به متن و معاني كه در آن وجود دارد، مربوط ميشود و صوري به همين نسخهپردازي و رسمالخط و مارك آپ مربوط ميشود. اين يك تقسيم قديمي از ويراستاري است. باز در ادب ويراستاري بگويم كه اگر سبك مؤلفي فارسيگرايانه يا عربيگرايانه بود، ميتواند ويراستار 20 صفحه از متن را به صورت امتحاني به نظر خودش به نثر معيار در بياورد و به اطلاع صاحب اثر برساند. اگر صاحب اثر پذيرفت، به همان روش ادامه ميدهد. اما اگر صاحب اثر، صاحب سبك بود، نبايد در اثر او چندان دخالت كند. اما كساني هستند كه فارسي سره بدون عربي مينويسند و كساني هستند كه واژهسازي ميكنند در متن خودشان و اين ممكن است از يك طرف به غناي واژگان فارسي بيفزايد و از طرف ديگر به دشوار خواني متن بيفزايد. كه همين امر باعث ميشود خواننده با كلمات ناآشنا مواجه شود. حال اگر يك واژهنامه در پايان كار باشد، كار را آسان ميكند، اما اگر واژهنامه نباشد، كار بسيار دشوار ميشود. خواننده چه ميداند كه از ريشه پهلوي يا اوستايي يك كلمه ساخته شده كه در فارسي امروزي استاندارد به كار رفته است. به هرحال كسي كه سبك دارد، به سبكش دست نبايد زده شود، چون او اين سبك را يك شبه نيافته است بلكه اين سبك را در يك عمر يافته و نسبت به سبك خودش وفادار و احتمالاً به آن داراي تعصب است و بايد اينها را حفظ كرد تا كار به مشاجره نكشد و اين هم گام دوم و ادب دومي است كه ويراستار بايد مراعات كند. يعني اگر در نثر يك سرهگرا كلمه «واقعاً» را ببينيد، آن را تبديل ميكنيد به «به راستي»؟ يا برميگرديد به زبان معیار؟ ويراستار بايد نثر معيار را در نظر بگيرد، اما اگر عدول از آن شده، يا فارسي گرايانه يا عربيگرايانه، اين را بايد تذكر بدهد. بايد ببينيم كه نويسنده نسبت به نثر وفادار است يا حساسيتي به آن ندارد. ويراستار اصلاح ميكند و صاحب اثر در پايان، اصلاحات را ميبيند. چرا كه بالاخره بعد از ويراستار، صاحب اثر بايد متن را ببيند و بفهمد. زبان معيار در اينجا ترجيح دارد يا سبك شخصي نويسنده؟ مطمئناً زبان معيار ترجيح دارد. يك فيلسوف ايراني بايد به نثر معيار فارسي بنويسد، يك تاريخ نويس هم بايد به نثر معيار بنويسيد، چون مردم نثر معيار را پذيرفتهاند و همگان به آن نثر مينويسند و نبايد از آن عدول كنند. ادب سوم اين است كه در پايان كار موقتي اگر موافقت صورت گرفت، متن را به نظر صاحب اثر برساند و تأييد او را بگيرد. كه نه ناشر به دردسر بيفتد و نه صاحب اثر و نه ويراستار. ويراستارهاي كهنهكار ميدانند كه ادب كار چنين است كه رابطه دوستانهاي بين ويراستار و صاحب اثر برقرار شود. اگر چنين نشود، مطمئناً سوءتفاهمهاي ناخواستهاي به وجود خواهد آمد. به ياد دارم كه در انتشارات اميركبير، يكي از بزرگان مترجم ما با عصا به دنبال ويراستار ميگشت كه او را كتك بزند، مثل اين است كه به پرستار حمله كنيم كه چرا فلان كار را كردي؟ پرستار دارد كارش را انجام ميدهد، اكثر پرستارها كارشان را درست انجام ميدهند، اما اگر پرستاري بيمارش را رها كرده و در اتاق بغلي خوابيده است، صاحب بيمار، بايد بيايد و به سرپرست بخش بگويد كه بيمار ما حالش خيلي بحراني است و نميشود از او غافل ماند. حال ادب مؤلف ميگويد: ناشر محترم، ويراستار شما فارسي گرا است نثر من را كه نثر معيار بوده، همه را فارسي كرده است. همه «عليرغم»ها را كرده «به رغم»، «واقعاً»ها را كرده «به راستي» و نظير آن. من به نثر معيار نوشتهام و اين نثر بياشكالي است و من به آن عادت كردهام. حال مهم هم نيست كه اين حرف درست است يا نه، مهم اين است كه او اين نظر را دارد. بله. بايد صاحب اثر در آغاز و در پايان كار راضي باشد. و ويراستار هم با رضايت و خشنودي ناشر و صاحب اثر كار را شروع ميكند و با خشنودي و سپاس و تشكر آنها هم كار را به پايان ميبرد. و ويراستاري هم يك پيشه بياجر و مزد است. به قول جنابعالي، كسي كه ويراستاري ميكند، بايد به اندازه مؤلف سواد آن رشته را داشته باشد. او اولاً بايد فكر كند كه من بايد مؤلف شوم، چرا بروم ويراستار شوم. اين البته دلايل خودش را دارد، همه كه نميتوانند پزشك شوند، بعضيها هم پرستار ميشوند. همه هم مؤلف يا مترجم نميشوند، يك عده دوست دارند ويراستار شوند، دورهاش را ميبينند، كتابهاي ويراستاري را ميخوانند. در اينجا لازم ميدانم از چند ويرايشنامه مهم نام ببرم: «راهنماي آماده ساختن كتاب» اثر استاد دكتر ميرشمسالدين اديب سلطاني است كه به نظر من هيچ ويراستار، خبرنگار، حروفنگار، ناشري از اين كتاب بينياز نيست و بايد اين كتاب را به اضافه «غلط ننويسيم» استاد ابوالحسن نجفي كه كار يگانهاي در نوع خودش است به اضافه كتاب «درباره ويرايش و نگارش» اثر استاد احمد سميعي را مطالعه كرد. باري، ويرايش علمي و فني در ايران حدود پنجاه سال سابقه دارد و ما ويراستاران برجستهاي داريم. استاد اسماعيل سعادت كه به نسل اول تعلق دارند و استاد احمد سميعي. از كتابها ياد كنم: كتابي به نام «آيين نگارش و ويرايش» اثر دكتر ياحقي با همكاري مهدي ناصح. شيوهنامه مركز نشر دانشگاهي، شيوهنامه شركت انتشارات علمي و فرهنگي. ناشران شيوهنامههاي متعددي دارند، بنده با آقاي طاهرخاني پيش از انقلاب در انتشارات اميركبير كار ميكرديم، ويراستار ارشد بوديم، يك ويرايش نامه بسيار بزرگ در 600 صفحه فراهم كرديم و ديديم كارآمد نيست. در حدود 20 صفحه خلاصه كرديم كه متأسفانه اميركبير چاپ نميكند، فقط قرار بود فايده درون ناشري داشته باشد. ولي اگر چاپ شود، خيلي مفيد خواهد بود. من در همين پيامي كه در اين مصاحبه ميدهم از مسئولان اميركبير خواهش ميكنم ويرايشنامه كمتر از 30 صفحهاي را كه بنده با آقاي خاني فراهم كرده بودم، چاپ كنند. گفتيد يك سري كلاسهاي ويراستاري هست، وضعيت كلاسها چطورند؟ كلاسها غالباً خوبند. در كلاسهاي نشر دانشگاهي معمولاً از بهترين صاحب نظران هر رشته كه شامل زبانشناسان، ويراستاران، مترجمان صاحب تجربه استفاده ميشود. صدا و سيما هم شوراي ويرايش دارد كه بزرگاني چون استاد ابوالحسن نجفي و استاد احمد سميعي در آنجا همكاري دارند.
ويراستاري عبارت است از زدودن نقص و غلطهاي رايج و غلطهاي دستوري و به سامان آوردن متن بر وفق نثر معيار. منظور از نثر معيار، زبان رسمي هر سرزميني است كه رسانهها و كتابهاي درسي آموزشي و دانشگاهي و غالب كتابها به آن زبان نوشته ميشود، و سخنرانيها به آن زبان انجام ميشود؛ نثر همگان است و همين طور نثر فرهيختگان؛ نشريههاي خوب به آن زبان هستند. در ويرايش با چند جور متن مواجه ميشويم: متن تأليفي، ترجمهاي و تصحيحي. هر كدام ويراستارياش فرق ميكند. اگر ترجمهاي باشد، بهتر است ويراستار متن اصلي را ببيند و مطابقه كند و ايرادهاي احتمالي را بگيرد، اصطلاحاتي را كه مترجم اشتباه انتخاب كرده، برطرف كند.
در متون علمي ميتواند كمك كند. متون علمي استعاره و تشبيه ندارد بلكه متن محض است. با آن چيزهايي كه به كامپيوتر داده ميشود، چندين فرهنگ و واژگان فني و تخصصي و عمومي كه داده شده، كامپيوتر ميتواند ويرايش كند. اگر ادبي باشد، نميتوان از اين ابزار استفاده كرد. همچنين بعد از ويرايش كامپيوتري بايد ويرايش انساني شود. كاميپوتر اين حسن را دارد كه يك كلمه غلط را به آن ميدهيم و كامپيوتر در سراسر متن پيدايش ميكند.
آيا قبول داريد محتواي بعضي علوم، در زبان نميگنجد؟ الآن خيلي از فلاسفه ميگويند ما ميدانيم، ما فكر ميكنيم، اما زبان اين گنجايش را ندارد. ما متون فلسفي داريم كه خيليهايش قابل فهم نيست؟
بعضيها را مجبوريم قبول كنيم. مثلاً فصوص ابن عربي كه حجمش به اندازه ديوان حافظ است، نزديك 130 تا 150 شرح به فارسي و عربي و اخيراً انگليسي و فرانسه و تركي دارد. هنوز هم اين متن خوشخوان و راحت نيست و آخرين كار در اين زمينه كار دكتر محمد علي موحد و برادرش دكتر صمد موحد است كه 10 بخش اول فصوص را با آوردن متن، ترجمه و توضيح و تحليل متن توسط نشر كارنامه منتشر كردهاند.
خوب اين متن دشوار است، چه ميشود كرد؟ شعر حافظ هم كه آنقدرها دشوار نيست، اين همه شرح دارد. شعر خاقاني هم همينطور.
حتي در متون امروزي هم زبان آنقدر گنجايش ندارد براي متون فلسفي؟
زبان پروردهتر شده، گنجايش زبان از پنجاه سال پيش، بهتر شده است. ترجمه متن فلسفي به فارسي دشوارتر بوده است. چون متون بسياري ترجمه شده و زبان كارآيي و ورزيدگي پيدا كرده است. الان زبان فارسي ما از نظر علمي، فلسفي و هنري توانمندياش بالا رفته است.
در حال حاضر، پنجاه سالي هست كه ما با اين مسائل درگير هستيم و اقلاً پنجهزار متن در زمينه هنر و فلسفه و علم و فلسفه دين ترجمه شده و اين ترجمهها بالاخره زبان را ورزيدهتر كردهاند. هماكنون آسانتر ميتوان متن فلسفي را از يك زبان بيگانه به زبان مقصد كه فارسي باشد، برگرداند.
سوال آخر هم در مورد ويرايش دايرهالعمارف و كتابهاي مرجع است.
قدري متفاوت است، من ويراستاري با معناي دوم كلمه ميگويم. ويراستاري بر معني دوم كلمه با متني سرو كار دارد كه هنوز پديد نيامده. او ميآيد پيش مؤلف. ميگويد ما يك مقاله درباره ابنعربي ميخواهيم. اولين سؤال اين است كه در چند صفحه؟
طرف ابنعربي پژوه است، ابن عربي شناس است. ميگويند ما در چند كلمه يا در چند صفحه از شما ميخواهيم و ايشان قبول ميكند. زمان حدود مثلاً 6 ماه تعيين ميشود. متن هم مثلاً 30 صفحه يا 30 هزار كلمه و در آن آثار ابنعربي، انديشهها، زندگينامه و بخشهاي مهم مقاله توسط ويراستار دانشنامه به او سفارش داده ميشود و او كار را در زمان تعيين شده ميآورد. در اينجا ويراستار با متن نوشته نشده روبروست.
اول نويسنده را ويرايش ميكند و بعد متن را ويرايش ميكند. يعني اول نويسنده را توجيه و جهت دهي ميكند كه چهكار كند و بعد متن را راحتتر ويرايش ميكند، چون ذهنيت بهتري به مؤلف داده كه چه كار كند. بيشتر از 30 صفحه ننويسد، حتماً زندگي نامه را بياورد، آثارش و آثاري را كه درباره او نوشته شده بياورد، يك كتابشناسي مفصل در پايان بياورد، به عربي، فارسي و لاتين بياورد. مقالات دايرهالعمارف و كتبهاي مرجع معمولاً سفارشياند، برعكس آثار ديگر كه خودشان به دستگاه ناشر ميآيند.
و اين سفارش به عهده ويراستار است؟
ويراستار بايد راهنماي مؤلف باشد و همپاي او كار كند و همواره تلفني و حضوري با او هماهنگي كند كه چگونه متن را مؤلف بنويسد و ويراستار، ويرايش كند.
مدخليابي هم كار ويراستار است؟
خير. مدخليابي كار گروه ديگري است و يك مدخل بايد در شوراي تصويب مدخل به تصويب برسد.
به نقل از روزنامه اطلاعات، ویژه نامه «اطلاعات کتاب»، دوشنبه ۴ تیر ۱۳۸۶
