پس از مدتها مطلبی برای روزنامه نوشتم به مناسبت درگذشت مهدی آذريزدی كه پنجشنبه ۱۸ تير درگذشت. اين يادداشت شنبه ۲۰ تير در روزنامه اطلاعات چاپ شد.
*
جای تعجب است كه هنوز هم گاهی، پس از درگذشت بعضی از نامداران ادبیاتمان، همه به نیكی از آنها یاد میكنند، چرا كه در جامعه ادبی ما، تقریباً كمتر دوستانی را میتوان یافت كه پیش و پس از مرگ همدیگر، در رو و پشت سر، پشت تریبون و در خفا، از یكدیگر به نیكی سخن بگویند. همچنین كمتر دشمنانی هستند كه با مدارا سالهایی را بدون رنج تحمل دیگری بگذرانند. مهدی آذریزدی از این اندك نامداران و نویسندگان بود كه نه فقط پس از مرگش، كه در زمان حیاتش نیز حتی آنها كه كوچكترین سنخیتی با طرز و سیاق نویسندگی او نداشتند، نام او را با احترام به زبان میآوردند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 13:16  توسط حامد نیری عدل
|
حسین فراستخواه یک لینک وحشتناک برایم فرستاده است، البته از نوع وحشت هایی که گاهی انسان دچار آن می شود و بعد از چند دقیقه- متأسفانه و شاید خوشبختانه- مجبور است آن را فراموش کند تا به زندگی عادی برگردد. ولی این زندگی همان است که از آن وحشت کرده بود. اگر این اعداد و ارقام و چیزهای وحشتناک را فراموش نکنیم، یا باید آن قدر مرد باشیم که با آن کنار بیاییم یا اینکه احتمالاً زندگی را تعطیل کنیم.
لینک را ببینید و بترسید!: http://www.shambles.net/worldclock/worldclock.swf
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 21:22  توسط حامد نیری عدل
|
گفتگو با دوریس لسینگ
ترجمه زهرا مرعشی، حامد نیری عدل
دوریس لسینگ، برنده جایزه نوبل ادبیات در سال 2007، در آخرین کتابش با نام «آلفرد و امیلی»، زندگی والدینش و تأثیر وحشتناکی که جنگ جهانی اول بر آن نهاد، بازنویسی کرده است. لسینگ، به عنوان نویسندهای پرکار، در سرتاسر زندگی حرفهایش- که بیش از پنجاه سال به درزا کشیده است- هرگز در بیان عقایدش تردید نکرده است. مبارزه با سلاحهای اتمی و آپارتاید باعث شد که او برای سالها از افریقای جنوبی و سرزمینمادریاش، رودزیا (زیمبابوه کنونی)، ممنوعالخروج باشد.
اثر او به افول ذهنی و اجتماعی زمان ما، وضعیت زنان، تبعیض نژادی، و برخورد تمدنها میپردازد. کتاب تازه لسینگ- که او آن را آخرین اثرش معرفی میکند- کتابی بر ضد جنگ است.
لسینگ که اکنون 88 ساله است، پیرترین برنده جایزه نوبل ادبیات است. آنچه میخوانید گفتگوی وی با نشریه معتبر «نیوزویک» درباره عملکرد، و عشق او به ادبیات است.
این متن در شماره ۲۴ فصلنامه نقد و بررسی کتاب تهران، در ضمیمه «افق دیگر»، چاپ شده است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 0:27  توسط حامد نیری عدل
|
نه اینسان زندگی را دوست دارم، نه اینسان مردم را تاب میآورم. دیگر به خودم هم شک دارم. نه اینکه چون به عصمتم ایمان داشتهام، پس شک کردنم به خودم نشانه بحران در نظام جهان است، نه! بلکه از آنجا که بدیهیترین چیز انسان خودش است، شک من به خودم، به خلق و خوی و رفتارم، به کرده و ناکردهام، به همه چیزم، مرا آزار میدهد.
این تردید، این فکر مزاحم، این مگسِ خمارِ اعصاب خرد کن، این کثافتی که اسمش را گذاشتهایم «زندگی» یا «جامعه»، این جمله احمقانه و در عین حال درستِ «همین است که هست»، اینکه «باید باهاش کنار بیاییم»، اینهمه ایده برای راحت زندگی کردن و اصلاً زندگی کردن، همه و همه، ثابت میکند که فقط سادهلوحانه میتوان راحت زیست- و زهی سعادت که بتوان با درایت، سادهلوح بود و سادهلوح زیست.
اخلاق در محاق است، در مغاک است؛ در آنجاست که آدمها همدیگر را به خیانت در امانت محکوم می کنند، در همان حالی که ناامنتریناند، خائنترین، و نادوستترین.
من خستهام، بسیار خستهام. از اینکه، به قول پدرم، «ایده آلیست» هستم خستهام. از اینکه، به گفته یک دزد، دزدم خستهام. از اینکه به فرموده یک خائن، خائنم خستهام.
میخواهم همه برای چند دقیقه، محض رضای خدا، ساکت شوند تا من بتوانم به همه بگویم: «من خستهام».
+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 1:15  توسط حامد نیری عدل
|
هر کسی را که بخت برگردد
اسبش اندر طویله خر گردد
قضیه من است و پایاننامهای که میخواستم راحت تمامش کنم تا به کارهای دیگری برسم. نسخهای خطی را انتخاب کرده بودم تا برای پایاننامه تصحیح کنم. فکر میکردم که از این اثر فقط سه نسخه موجود است، اما پس از کمی جستجو و با همکاری یکی از دوستان و یکی از اقوام، به جز آن سه نسخه، چهار نسخه در قم، و سه نسخه دیگر در تهران یافته شد، البته فعلاً! اینگونه بود که آن شعر اول به یادم آمد. تصور میکردم کار راحتی است، اما حالا مطمئنم که دخلم آمده است.
اما نکتهای که در این قضیه فهمیدم و برایم جالب است، ناقص بودن همه فهرستهای نسخههای خطی است. از «فهرست نسخههای خطی فارسی» و فهرستوارههای احمد منزوی گرفته تا حتی فهرستهای منتشرشده کتابخانههای مختلف، همه و همه، نقص دارند. جالب است که اطلاعات فهرست یک کتابخانه با اطلاعات سایت آن یکی نیست. مشکل دیگر، که فعلاً با آن روبرو نشدهام و دوستان برایم تعریف کردهاند، این است که ظاهراً همه کتابخانهها برای ارائه تصویر نسخه همکاری نمیکنند.
اما وضعیت کتابخانههای غربی چطور است؟ من تا حالا سایت چند کتابخانه و دانشگاه امریکایی را دیدهام که عکس بعضی نسخههای خطی فارسی و عربی را به صورت آنلاین و رایگان به نمایش گذاشتهاند. مشابه این کار را جدیداً کتابخانه مجلس با بعضی کتابهای چاپ سنگی انجام داده است. حال، مشکل دیگری سر راه است: سرعت پایین اینترنت، و بالا بودن کیفیت عکسها.
فکر میکنم ناصرالدین شاه (یا شاید هم مظفرالدین شاه) را صرفاً به دلیل گفتن همان جمله معروف باید عاقبت بهخیر بدانیم و فاتحهای نثارش کنیم. او اگر همان یک جمله را هم در تمام زندگیاش گفته باشد و هیچ کار دیگری نکرده باشد، به نظرم، برای اثبات حکیمبودنش کافی است. جمله را به یاد دارید؟ «در این مملکت همه چیزمان به همه چیزمان میآید.»! فاتحة مع الصلواة!
+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 12:39  توسط حامد نیری عدل
|
حامد نیری عدل: این مطلب را سال گذشته، چند روزی پس از درگذشت قیصر امین پور، نوشتم. آن زمان که مشغول جمع آوری مطالبی درباره کتاب آخر او بودیم، او هنوز زنده بود، اما در میان کار، خبر درگذشت او را شنیدیم. بی تردید، برای بسیاری، وحشتناک بود. ادامه مطلب را بخوانید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:37  توسط حامد نیری عدل
|
اینكه یكی از شناخته شدهترین گیتاریستهای زن جهان و تنها زنی كه مدرك دكتری نوازندگی گیتار را دریافت كرده، در ایران كنسرت دارد، هر شنونده موسیقی را وسوسه میكند كه اجرای او را حتماً ببیند، حتی اگر كارهای پیشین او قبلاً منتشر شده باشد. حال اگر این نوازنده جهانی، ایرانی هم باشد، دیگر جایی برای تردید نمیماند كه در كارهای او باید دقت بیشتری كرد.
لیلی (لیلی) افشار دارای درجه پروفسوری در دانشگاه ممفیس آمریكاست. او سالهای ســال در خارج از ایران زندگی و تحصیل كرده است . كنسرتهای بسیاری را نیز در سراسر جهان برگزار كرده تا اینكه هفت هشت سال پیش، پس از حدود سی سال، دوباره به ایران بازگشت و از آن پس، هر سال به ایران میآید، كنسرت میگذارد و شاگردانش را در مستر كلاسها آموزش میدهد.
افشار برنده جوایز ممفیس چاپتر از طرف آكادمی ملی هنر و دانش آمریكا، جشنواره موسیقی آپسن، انجمن ملی مدرسین موسیقی، انجمن ملی مدرسین سازهای زهی، انجمن گیتار آمریكا و انجمنها و جشنوارههای بسیار دیگر شده است.
در سال 2000 نیز جایزه الیوراچ گیبون برای بهترین نوازنده زن گیتار كلاسیك را از آن خود كرد. نام افشار همچنین در میان 12 گیتاریست برجسته جهان برای نوازندگی در گروه آندرس سگوویا دیده میشود.
او دو هفته پیش در فرهنگسرای نیاوران به مدت دو شب به اجرای برنامه پرداخت و در تاریخ 30 و 31 تیرماه در تالار وحدت و در روزهای 16 و 17 مرداد در خانه هنرمندان نیز كنسرتهایی را برگزار میكند. افشار در زمان اقامت در ایران مستر كلاسهایی نیز برای شاگردان ایرانیاش دارد.
به این بهانه گفتگویی با وی كرده ايم كه در روزنامه اطلاعات امروز نيز چاپ شده است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 15:4  توسط حامد نیری عدل
|
زهرا مرعشي: چهارمين نشست «نقد و بررسي کتاب روشن» با نقد کتاب «روانشناسي دين» نوشته ديويد ام. وولف و ترجمه دکترمحمد دهقاني در روز پنجشنبه دوم خرداد برگزار شد. در اين نشست، دکتر مصطفي ملکيان، حسن هاشمي مين آباد و دکتر محمد دهقاني درباره اين کتاب و مبحث روانشناسي دين سخناني ايراد کردند.
این گزارش را در روزنامه اعتماد یا در ادامه مطلب بخوانید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 23:48  توسط حامد نیری عدل
|
مجید مجیدی اشتباه بزرگی کرد. فکر میکنم همه میدانند درباره چه حرف میزنم. او دو سه روز قبل، هرچه توانست، به عبدالکریم سروش تاخت. دلیلش را نمیدانم؛ عدهای میگویند به خاطر کمبود «جنبه» است، عدهای حکومتیبودنش را مطرح میکنند، برخی میگویند: «آدم را سگ بگیرد، اما جو نگیرد!»، و...
شک نکنید که این کار مجیدی باعث پرده دری های بیشتری هم خواهد شد. نخستین مورد، عکسی است که امروز کارگزاران از او انداخت است: او با چهره ای خندان ایستاده و یک نابینا در حال بوسیدن دست اوست.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:34  توسط حامد نیری عدل
|
باران تر می شوم
اما...
کاش قطره ای
کاش اشکی
کاش نمی
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 12:22  توسط حامد نیری عدل
|
فردا پنجشنبه ۱۳ دی ماه ساعت ۱۷، دومین نشست نقد و بررسی کتاب روشن در کتابفروشی روشن برگزار می شود.
در این نشست، کتاب «نصیرالدین طوسی، فیلسوف گفتگو» از غلامحسین دینانی نقد و بررسی می شود.
نشانی: خ سمیه، بعد از برج سپهر، نرسیده به خ مفتح، فروشگاه کتاب روشن
از دوستان و علاقه مندان به این مباحث دعوت می شود در این نشست شرکت نمایند.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 16:40  توسط حامد نیری عدل
|
دیروز چهارشنبه ۲۸ آذرماه، نخستین نشست نقد و بررسی کتاب در کتابفروشی روشن برگزار شد. چون پیشنهاد این نشستها را من داده بودم، کمی می ترسیدم. اما خوشبختانه جلسه خوبی بود. امیدوارم که ادامه هم پیدا کند.
در این نشست، کتاب «حکمت و معنویت در ایران نخستین سده های اسلامی» از محمد کریمی زنجانی اصل نقد شد. منتقدان هم دکتر نجفقلی حبیبی، منوچهر صدوقی سها و دکتر محمد بقایی ماکان بودند. جلسه خوبی بود و خوشبختانه حاضران هم در بحث شرکت کردند.
نکته جالب توجه، بحث دکتر بقایی با دو استاد دیگر بود بر سر ناسیونالیسم افراطی یا عرب گرایی افراطی. دکتر بقایی معتقد بود که ایرانی بودن جوهر هویت ماست و مسلمان بودن، عرض. اما دکتر حبیبی این تعبیر را نمی پذیرفت. او و صدوقی سها اعتقاد داشتند که اسلام، ایران را حفظ کرد و باعث رشد آن شد و... همچنین بر سر روش برخورد با اعراب هم دو شیوه مختلف را پیشنهاد می کردند. البته می پذیرم که این بحث تا حدی تکراری است، اما شیوه شکل گیری بحث برایم جالب بود.
برای جلسات بعد، کتابهایی را در نظر داریم که حتماً دوستان را خبر خواهم کرد.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 14:41  توسط حامد نیری عدل
|
حضور رييس جمهور در دانشگاه كلمبيا مانند حضور حضرت موسي در كاخ فرعون بود
سردار داوود احمدي نژاد مسوول بازرسي ويژه نهاد رياست جمهوري با اشاره به سفر رييس جمهور روسيه به ايران، انجام اين سفر از سوي پوتين به ايران را براي كسب اعتبار در افكار عمومي جهان دانست و در مـورد حضور برادرش در دانشگاه كلمبيا او را مشابه حضور حضرت موسي در كاخ فرعون تشبيه كرد.
سـردار احـمـدي نـژاد در مراسم بزرگداشت هفته بسيج در دانشگاه تربيت معلم (واحد تهران) گفت: هم اكـنــون جـمـهــوري اسـلامـي در دنـيـا از بـالاتـريـن اعـتـبـار بـرخـوردار است و سفر پوتين به ايران بهرغم مخالفت قدرتهاي غربي براي كسب اعتبار نزد افكار عمومي جـهـان صـورت گـرفـت. بـرخـي از مـنـابـع خـبـري درباره حالات روحي رييس جمهور روسيه قبل از ملاقات با رهبر انقلاب اسلامي مطالب جالبي نقل ميكنند.وي در ادامه افزود: اگرچه پوتين ميگويد كه هيچ اعتقاد مذهبي نـدارد اما بعد از ملاقات با رهبر انقلاب ميگفت كه با عـنـايـت بـه مـطالعاتي كه درباره مسيح داشته است تمام ويـژگـيهـايـي را كـه دربـاره مـسـيـح گـفـتـه شده در ايشان متجلي ديدم. او اعتقاد دارد كه حكيمي بزرگ در ايران نـشـسـتـه اسـت كـه بـا وجـود درايـت و تيزهوشي او هيچ خـطـري ايـران را تـهديد نميكند.
مسؤول بازرسي دفتر رييس جمهوري با اشاره به سفر رييس جمهور به ايالات مـتـحـده و سـخـنراني در دانشگاه كلمبيا اين رويداد را با حـضـور حضرت موسي در كاخ فرعون مقايسه كرد و گفت: استكبار از قبل برنامهريزي كرده بود كه به ايشان ضربه بزنند و نتواند پيروز از جلسه دانشگاه كلمبيا بيرون بـيــايـد. آنهـا تـدارك ديـده بـودنـد كـه ريـيـس جـمـهـور را عصباني كنند اما با شرح صدري كه خداوند به ايشان داد او عصباني نشد و كلماتي بر زبانش جاري شد كه فضا را آرام كـرد و با نفوذ كلامي كه داشت برخي پيش ايشان آمدند و گفتند كه آنها در مورد شما به ما دروغ گفته بودند.
روزنامه همبستگی۷/۹/۸۶، ص ۲
http://www.hambastegidaily.com/default.asp?code=3661&subject=poletic&codepage=17
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 12:16  توسط حامد نیری عدل
|
صبح شنیدم که قیصر امین پور درگذشته است. بسیار ناراحت شدم و گریستم. هرگز عاشق او نبودم، اما به تازگی دیده بودمش. مهمتر از همه اینکه این چند روز درگیر جمع آوری چند نقد درباره کتاب آخر او برای چاپ در یک مجله هستم. خبر را برای چند دوست اس ام اس کردم و مرضیه بی درنگ جواب داد:
-حرف هاي ما هنوز ناتمام...
تا نگاه مي كني:
دوباره وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي!
پيش از آنكه با خبر شوي
لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود
آي...
اي دريغ و حسرت هميشگي!
ناگهان
چقدر زود
دير مي شود!
***
چند لحظه بعد هم دوست دیگری زنگ زد و گفت که قرار بوده امسال امین پور را به عنوان چهره ماندگار انتخاب کنند و من گفتم: ناگهان چقدر زود دیر می شود.
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 8:0  توسط حامد نیری عدل
|
بعضی وقتها آدم چیزهایی می خواند که... هیچی. توضیح نمی خواهد. این خبر را بخوانید:
روزنامه اطلاعات، دوشنبه 7 آبان 1386، ص۱۴ (ورزشی)
فراخوان سازمان تربيت بدني براي طراحي لباس تيم هاي ملي
دفتر امور فرهنگي سازمان تربيت بدني جهت طرح لباس تيمهاي ملي كشورمان فراخوان داد.دفتر امور فرهنگي سازمان تربيت بدني در نظر دارد به منظور حفظ ارزشها و سنتهاي اصيل ايراني و اسلامي، طرح لباس تيمهاي ملي كشور جمهوري اسلامي ايران را جهت حضور در مسابقات بينالمللي از طريق فراخوان انتخاب نمايد.
اين دفتر از كليه متخصصان و طراحان لباس علاقمند به موضوع، تقاضا دارد طرح پيشنهادي خود را با در نظر داشتن موارد ذيل تا دهم بهمنماه 1386 به دفتر امور فرهنگي سازمان تربيت بدني ارسال نمايند.
1- تركيبي از رنگهاي شاد، سمبليك و هماهنگ با تاريخ كشورمان كه بيانگر نمادهاي ايراني و اسلامي است، باشد.
2- نشاندهنده مليت ورزشكاران به شكلي كاملاً ماهرانه و ظريف.
3- جديد و به روز باشد.
4- متناسب با شأن و جايگاه مليپوشان و نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران باشد.
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 7:17  توسط حامد نیری عدل
|
یک تروژان یا شاید ویروس، بیشتر عکسهایی که در کامپیوتر داشتم و اتفاقاً برایم مهم بود، پاک کرد. چند سال پیش، شنیده بودم که برنامه هایی وجود دارد که فایلهایی که از کامپیوتر پاک شده اند، پیدا می کند. به دنبال آن گشتم و سرانجام یافتم. واقعاً اعجاب آور و باارزش است. نام بیشتر این برنامه ها Discovery است؛ حالا یا Drive Discovery یا Disk Discovery یا چیزی شبیه اینها. البته معمولاً رایگان نیستند و نمی توان دانلود کرد. من یکی دارم که به صورت Boot و بدون نیاز به ویندوز فایلها را پیدا می کند. فراموش نکنید که اگر فایلهای گم شده تان در درایو ویندوز است، پیش از عوض کردن ویندوز باید آنها را پیدا کنید، وگرنه بعد از فرمت آن درایو، دیگر احتمال یافتن آنها بسیار کم می شود؛ البته یک نفر می گفت که این کار غیرممکن نیست، اما خرجش خیلی زیاد است.
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 10:15  توسط حامد نیری عدل
|
دو روز اول هفته را در سمنان هستم. دانشجویان زیادی دارد. واقعاً جای تعجب است. هم دانشگاه آزاد و هم خود دانشگاه سمنان جمعیت بسیاری را تبدیل به آدمهای «تحصیل کرده» می کند. این اتفاق در خیلی جاهای دیگر هم می افتد: از پیشوای ورامین گرفته تا محمودآباد، از تاکستان تا فلان شهر کوچک در فلان استان کوچک. اما نکته عجیب و جالب اینجاست که این جمعیت درس خوانده چه می شود؟ اینها فردا چه کار خواهند کرد؟ اصلاً کاری به شغل آینده آنها ندارم و یا انتظارشان به عنوان کارشناس یا کارشناس ارشد یا دکتر؛ حرفم این است که تأثیر وجود این همه تحصیل کرده در کشور را چرا نمی بینیم؟ کشوری با این همه تحصیل کرده و دانشجو، چه جایگاهی در تولید علم دارد؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 8:20  توسط حامد نیری عدل
|
دکتر محمود سريعالقلم را فقط به اسم می شناختم. دوست و همکار بسیار عزیزم مهدی احمدی، مرا با کتابها و افکار او کمی آشنا کرد. از این بابت از او سپاسگزارم (البته از بابتهای دیگر هم). از آنجا که نه جامعه شناسی خوانده ام و نه علوم سیاسی و نه هر چیز دیگری که به این مباحث مربوط باشد، نمی دانم چقدر حق دارم درباره این موضوع حرف بزنم؛ اما به نظرم حرفهایی برای گفتن دارد، حرفهایی که به شنیدنش می ارزد، و البته به تفکر درباره اش.
مهدی ظاهراً مدتها به دنبال فرصتی برای مصاحبه با او بود. خیلی اتفاقی این فرصت فراهم شد و او هم اصلاً کم نگذاشت. گفتگو انجام شد و در دومین شماره ویژه نامه کتاب روزنامه اطلاعات به نام «اطلاعات کتاب» چاپ شد. البته به این راحتی هم نبود، به قیمت کار نشدن عکس او به دلیل حساسیتهایی که بر روی او ایجاد شده، و نیز به قیمت شنیدن توهین و داد و بیداد توانستیم آن را چاپ کنیم. فکر می کنم به خواندنش می ارزد.
نکته دیگری که باید بگویم، این است که چند روز پیش از ما، محمد قوچانی و چند نفر دیگر از بچه های «هم میهن» (ظاهراً رضا خجسته رحیمی و مجید یوسفی و...) مصاحبه ای با او گرفته بودند و ما استرس زیادی داشتیم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 8:20  توسط حامد نیری عدل
|
گفتگو بهاءالدين خرمشاهي دیگر مطلبی بود که در نخستین شماره «اطلاعات کتاب» چاپ شد. البته موضوع جدید نبود. شاید جدیدترین جای این گفتگو چاپ عکس به صورت نیم رخ بود! می دانم مضحک است، اما خب در روزنامه اطلاعات، این موارد نوآوری و خلاقیت گرافیکی به حساب می آید. نوآوری دیگر این بود که به جز شخصیت های رسمی، بالاخره در این روزنامه با یک نویسنده هم گفتگو شد، آن هم گفتگوی اختصاصی!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 8:32  توسط حامد نیری عدل
|
پیشنهاد کردم که روزنامه، ویژه نامه ای با موضوع کتاب چاپ کند. این طرح را شش ماه پیش و سپس یک ماه پیش دوباره ارائه کردم. حالا بعد از این همه مدت پذیرفته شده و قرار است یک هفته در میان، دوشنبه ها منتشر شود. شماره نخست را دوشنبه این هفته منتشر کردیم. دو مصاحبه با بهاء الدین خرمشاهی و فرهاد طاهری به ترتیب درباره ویرایش و ویراستاری، و تاریخچه ویراستاری در ایران انجام دادم که امروز دومی را می گذارم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 10:45  توسط حامد نیری عدل
|
نگاهی به کتاب «عین القضات و استادان او» از دکتر نصرالله پورجوادی
كتاب «عينالقضاه و استادان او» شامل پنج مقاله از دكتر نصرالله پورجوادي است كه پيشتر در سالهاي 1360 تا 1366 در نشر دانش و معارف چاپ شد.چاپ دوم اين كتاب را انتشارات اساطير در سال 84 منتشر كرده است. مقاله نخست به دفاعيات عينالقضات و اعدام او ميپردازد. نويسنده در اين مقاله اتهامهايي را كه به عينالقضات وارد كردهاند، مطرح ميكند و سپس پاسخ او را به اين اتهامها ميآورد و بررسي ميكند...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 8:2  توسط حامد نیری عدل
|
پرونده زندگی آدمها در این دنیا گاهی چقدر سریع و حتی صریح بسته می شود. فکر می کنی او هنوز کلی کار دارد؛ کلی عمر خواهد کرد؛ کلی برنامه و وقت لازم دارد تا به اهدافش برسد؛ باید درسش را تمام کند؛ بعد ازدواج کند؛ فرزند به دنیا بیاورد؛ او یا آنها را بزرگ کند؛ عروس یا دامادش کند؛ نوه دار یا حتی نتیجه دار شود؛ بعد کم کم به فکر زندگی آخر عمر خود باشد و استراحت. اما ناگهان یک اتفاق می افتد؛ به قول فروغ، پیش از آنکه فکرش را بکنی.
پرونده آدمها در این دنیا، گاهی در ذهن تو شکل می گیرد؛ مگر نه اینکه برای شناخت دنیا و آدمها و چیزهایش، انسان اجباراً خود را مرکز شناسایی جهان می پندارد، حتی اگر بداند که اشتباه می کند؟
گاهی پرونده آدمها در این دنیا این گونه است: درس می خواند، درس می خواند، درس می خواند؛ پاک می شود، پاک می شود، پاک می شود؛ دانشجوی دکتری می شود؛ پیش از آنکه تزش را بنویسد، شدیداً بیمار می شود. ناگهان به تو تلفن می زنند و می گویند: مرده است. و تو هنوز قاشق اول را بلند نکرده ای، خودت بلند می شوی، با قامتی به غایت لرزان. از رستوران بیرون می روی. چند قدم بی هدف به این طرف و آن طرف می روی. برمی گردی. همه نگاهت می کنند و منتظرند بگویی که چه اتفاق ناگواری افتاده است. با لبخند می گویی: «هیچ!» دستت می لرزد. قاشق اول را به سختی می خوری. ناگهان دیگر نمی توانی... اشک را نمی توانی نگاه داری، سرت را، دلت را، بغضت را، غمت را، نگاه پریشانت را...
به یاد می آوری که زمانی، با شنیدن خبر بیماریش، گریستی؛ و این کارت تقبیح شد: «چرا اینقدر نازک نارنجی هستی؟ لوسی...» پس نمی گذاری بیش از دو قطره از اشکت را ببینند. بقیه را با انگشت در چشمت گم و گور می کنی. و این گریه نکردن، این عزاداری نکردن، این خود را به بی خیالی زدن، این بغض، همه اینها تا فردا ادامه می یابد. هنوز عزاداری نکرده ای و نمی دانی که بالاخره این بغض لعنتی، کی، کجا، چگونه می ترکد. نمی دانی که باید بگریی برایش یا حتی برای خود، یا اینکه باید بخندی به مسخرگی دنیا. نمی دانی که چه چیزهایی را نمی دانی در این باره؛ و نمی دانی این ندانستن آیا مضحک است، غم انگیز است، کثافت است یا چیز دیگر.
گاهی پرونده زندگی آدمها خیلی زود بسته می شود؛ با مرگ آنها. اما نمی دانی چگونه پرونده زندگی آنها را در ذهنت ببندی. نمی فهمی که مردن یعنی چه؛ اینکه «فلانی دیگر نیست»، یعنی چه؛ چه باید بکنی؛ چگونه باور کنی؛ چگونه قبول کنی که پرونده اش آنگونه که فکر می کنی و لااقل مرسوم است، بسته نشده است.
سولماز خانم مهربان و عزیز، خدانگهدار
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 10:56  توسط حامد نیری عدل
|
چند روز پیش با یکی از اقوام جدید! که چند روزی را به ایران آمده بود، مجال چند دقیقه صحبت پیش آمد. همسرش خبرنگار است و خودش هم ظاهراً خبرنگاری خوانده بوده. گفت آنجا درباره فضای بسته روزنامه های ایران خیلی صحبت می شود. من نمی گویم در جواب این حرفش چه گفتم؛ اما صحبت دیگری هم شد که به نظرم درست و دست کم قابل بررسی است (خدای نکرده حمل بر خودستایی نشود).
به ایشان گفتم که روزنامه نگاران و خبرنگاران ایران، شاید محدودیتهایی در زمینه هایی داشته باشند، اما در بسیاری از زمینه های اساسی هیچ محدودیتی ندارند، ولی کار زیادی هم نمی کنند. شاید در مسایل اجتماعی، بتوانیم موارد بسیاری را پیدا کنیم که خبرنگاران ایرانی چندان به آنها نمی پردازند و البته هیچ منعی هم در این مورد ندارد؛ از جمله فقر، اعتیاد، گرانی، بیکاری و... قبول دارم که موضوع کمی نخ نما به نظر می رسد، اما آیا وقتی هنوز کاری به نتیجه عملی نرسیده، می توان آن را نخ نما دانست یا از آن دست کشید؟
فکر می کنم روزنامه های ایرانی می توانند با این مسایل و حتی مسایل حساس تر مبارزه کنند. به یاد بیاورید قضیه آزمون ضمن خدمت معلمان و توهین به پیامبر اسلام را. مگر روزنامه ها این قضیه را دامن نزدند؟
این قضیه این گونه به ذهن من رسید که چندی پیش، ایسنا گزارشی تصویری از اعتیاد در جنوب تهران روی سایتش گذاشت. به نظرم از این کارها می شود کرد؛ فقط باید کمی به سمت اتحاد میان روزنامه ها و حتی شاید شلوغ بازی پیش رفت. منظورم دروغ یا قلب واقعیت نیست، بلکه منظورم فریاد زدن واقعیت است.
باور کنید تمام مسایل ما انرژی هسته ای نیست. همه مشکلات ما نبود آزادی بیان نیست. باید درباره فقر و اعتیاد و آمار روزافزون قتل و بسیاری مسایل دیگر هم نوشت. خیلی کارها باید کرد، که می شود کرد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 12:2  توسط حامد نیری عدل
|
دور جدید برخورد با بدحجابی آغاز شده است. نمی دانم که تا چند وقت دیگر ادامه پیدا می کند. دفعات پیش خیلی طول نکشید؛ اما می دانم - یعنی مطمئنم - که کسانی که این کار را راه انداخته اند، فایده ای را که از آن دم می زنند، برنمی گیرند، مگر اینکه هدفی جز آنچه در همه رسانه ها گفته شده، داشته باشند.
به نظرم زمان خوبی است برای مخالفان این برخوردها که دست کم منظور موافقان این کار را درباره یکسری واژگان و اصطلاحات خاص بپرسند؛ ازجمله: ضروری دین، حقوق شهروندی، حریم خصوصی، آزادی شخصی و... البته خیلی ها فکر می کنند که این جماعت یک مشت دیوانه و دگم هستند؛ اما مگر این تصور کافی است؟ اگر قرار است در این زمینه همه چیز شفاف شود و همه چیز را بدانیم یا نقد کنیم، باید با آنها گفتگو کرد. باید از مسئولین یا کسانی که به نظر روشن تر یا متفکرتر می رسند، درباره این قضایا پرسید و با آنها وارد چالش شد. قرار هم نیست که نتیجه بگیریم، قانع کنیم، قانع شویم، تخطئه کنیم یا بشویم؛ صرفاً گفتگو و روشن شدن موضع فکری آنها.
عده ای می خواهند قضیه را فقط دینی وانمود کنند. شاید هم واقعاً همین طوری باشد، اما اگر یک درصد مسئله هم سیاسی باشد، آینده این کار خطرناک است: تکفیر مخالفان و ملحد خواندنشان.
فکر می کنم یا باید مخالفان این کار خفه شوند، یا کار جدی کنند، کار جدی فکری.
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 11:55  توسط حامد نیری عدل
|
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 15:55  توسط حامد نیری عدل
|
نمی دانم آغاز سال جدید را تبریک بگویم یا پایان سال گذشته را. امیدوارم سال خوبی را پشت سر گذاشته باشید و سال خوبی را هم پیش روی داشته باشیم؛ سالی که جنگ و زلزله و سونامی و قتل و غارت در آن کمتر از سالهای اخیر باشد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 10:7  توسط حامد نیری عدل
|
یکی دوماه پیش با کمک و پیشنهاد آقای علی اکبر عبدالرشیدی، امکان مصاحبه با یک ایرانشناس جوان یونانی پیش آمد. این گفتگو را همراه با آقای حمید یزدانپرست که دبیرسرویس ما هم هستند، انجام دادیم. به نظرم این جماعت فقط نیاز به حمایت دارد تا مبلغان خوبی برای فرهنگ و تاریخ و تمدن یک کشور باشند. همین که در ایران اینان را جاسوس ندانند، خود برای آنها جای بسی خرسندی است! اما مسلماً ما از پشتیبانی از آنها، سود بیشتری می بریم. متن این گفتگو در پی می آید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 12:26  توسط حامد نیری عدل
|
کتابی که به تازگی ویرایش کرده ام، برای دریافت مجوز نشر، به ارشاد فرستاده شد. در تمام این کتاب هشتصد صفحه ای، فقط یک جمله را یافتند که مشکل داشت. جایی که نویسنده درباره اوج گیری جریان انقلاب در سال ۵۷ سخن می گوید، نوشته است که در این سال «بسیاری از مردم که بلافاصله پس از انقلاب به صف مخالفان پیوستند» از لزوم سرنگونی رژیم شاه سخن می گفتند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 12:0  توسط حامد نیری عدل
|
لاابالی است حقیقت، همه جا می باشد به خرابات مغان هم گذری باید کرد
این بیت زیبا و البته بامزه را دیشب دیدم. کسی می داند از کیست؟
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 9:2  توسط حامد نیری عدل
|
در فیلم «دو زن» نقش اول زن (نیکی
کریمی) پس از مرگ شوهرش جمله ای را می گوید که تا مدتها سوژه شوخی من و خواهرم بود.
خیلی آشفته و در حالی که نگاهش روی در و دیوار می چرخد، می گوید:
«من خیلی کار دارم.» همین.
حالا هرچه بیشتر می گذرد، می بینم که انگار این جمله
خیلی هم شوخی بردار نیست. قضیه خیلی هم جدی است و هر روز جدی تر هم می شود. هر کاری
که تمام می شود، یکی دیگر آغاز می شود که معمولاً دشوارتر، وقت گیرتر و خسته کننده
تر است. تنها خوبیش هم این است که می فهمی که توان زنده بودن را داری هنوز، چون
هنوز می توانی یک کار دیگر را بکنی؛ چون می کنی، چون مجبوری.
امروز امتحانها
تمام شد. حالا من مانده ام و کلی طرح و کار و برنامه و وعده و وعید نیمه
کاره. «من خیلی کار دارم.»!
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 15:10  توسط حامد نیری عدل
|
روانپزشکی می گفت که پیری سه مرحله دارد. در مرحله اول، طرف خودش متوجه می شود که پیر شده؛ یعنی از مشکلات و مسایلی چون ناتوانی جسمی و اینها می فهمد که پیر شده است. در مرحله دوم، هم خود فرد می فهمد و هم دیگران؛ چون دیگر موها سفید شده و احتمالاً بیماریها هم بیشتر. مرحله سوم، مرحله ای است که فرد نمی فهمد که پیر شده، اما دیگران خوب می فهمند. در این مرحله فرد دچار یبوست فکری و اسهال زبانی می شود.
-----
استثنائاً این یکی را مطمئنم که همه آدمهای دور و برم حتماً چند باری را دچار آدمهای وراج شده اند. صبح دیروز هم من دچار یک پیرمرد پرحرف شدم که یک ساعت و نیم تمام وقت مرا گرفت. پیش از رسیدن من هم حدود یک ساعت تمام مغز نفر دیگری را خورده بود.
امیدوارم به آن سن و سال یا دست کم به آن وضعیت دچار نشوم.
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 12:0  توسط حامد نیری عدل
|
حال ندارم بنویسم. هر مطلبی که شروع می کنم، به پایان نمی رسد.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 12:1  توسط حامد نیری عدل
|
در چند سال گذشته، چند روز را به ياد دارم كه به نظرم فقط نام «خاکستری» مناسب آنهاست؛ روزهايي كه گويي خاك گورستان، خاكستر يا هر چيزي مانند اينها، شهر را فراگرفته بود. نخستين و بدترين آنها، روزي بود كه زلزله بم اتفاق افتاده بود: صداي آژير آمبولانسهايي كه به سمت خارج شهر و بعد كرمان ميرفتند، اتوبوسهايي پر از امدادگر كه آنها هم به كرمان مي رفتند، چهرههاي افسرده و غمگين مردم، خبرهايي كه تعداد كشتهشدگان را ميگفت و هر لحظه بيشتر ميشد، ناتواني و حقارت انسان، نبودن جايي براي فرياد زدن: بر سر چه كسي و چرا و چگونه فرياد بزنيم؟...
اما يكي ديگر، فاجعه سقوط هواپيماي خبرنگاران بود، دقيقاً سال گذشته در همين روز. من آن زمان خبرنگار نبودم، اما گاهي كارهايي ميكردم و جاهايي ميرفتم. ولي حالا برايم واقعاً دردناك است. جز اين نميتوانم بگويم.
--------------------------
خبر اول
باز خبرهایت بوی خون می دهد
عکسها طعم خاک.
جنگی در کار نیست
و بم دیگر نمی لرزد،
اما هنوز خبرهایت بوی خون می دهد
عکسها طعم خاک.
کاغذت سوخته
قلم بشکسته.
آتشی هست
اما
دشمنی نیست پیدا،
تو هم.
تو
انگار رفته ای باز خبر بیاوری.
خبر رسید.
خبرت رسید.
خبر – اما...
خبر – دریغ...
این بار هم
باز خبرهایت بوی خون می دهد
عکس ها طعم خاک.
پیکرت – چاک چاک –
این بار می دهد خبر.
و آخرین خبرت،
خبر اول ما شد!
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 8:26  توسط حامد نیری عدل
|
نمی دانم چرا، شايد به دليل نداشتن قوانين كار درست و حسابي، فرهنگي همگام با تغييرات جامعه، نگاهي فراتر از لحظه يا... باشد كه محيطهاي كاري ما اينقدر احمقانه و كثيف هستند. منظورم از كثيف، صرفاً وجود مسايل غيراخلاقي و جنسي و از اين دست مسايل نيست. زيرآب زني، دروغهاي كاري كه گاهي باعث بيكاري ديگران يا پيشرفت فرد مي شود، دزديهايي غيرمالي (اين اصطلاح از خودم است!)، و اين جور مسايل اينقدر وحشتناك هستند كه ديگر براي اتفاقاتي پنهاني چون مسايل جنسي در محيط كار كه معمولاً از ديد شما مخفي است، جايي نمي ماند.
در اين شرايط افراد دست به ابتكارهايي مي زنند تا هم كار خود را حفظ كنند و هم با آرامش به كار خود ادامه دهند. اين ابتكارها البته ابتكاري در ارتباط با شغل افراد نيست. اين ابتكارها باعث پيشرفت فرد يا مملكت يا آن سازمان و اداره نميشود؛ بلكه نشاندهنده عقبافتادگي فرهنگي مملكت ماست.
اولين روش، كه ديگر نميتوان عنوان ابتكار را به آن داد، گفتن يك كلمه طلايي است؛ يعني يكي از اين واژگان: «بله»، «چشم»، «الساعه»، «همین الآن»، «هرچي شما بگيد» و...
اما بهترين ابتكار در اين زمينه اصطلاحاً به «خُل بازی» معروف است. تصورش را بکنید که مافوق شما برای اینکه اشتباهش را توجیه يا شما را توبيخ كند، براي شما فلسفهبافيهاي طولاني بكند. شما ميگوييد: «جسارتاً اينها كه ميفرماييد، از كجا استخراج كردهايد؟» و او بگوید: از عرفان سرخپوستي، يا فلسفه و فرهنگ مردم افریقای جنوبی، يا مردم قبيلهاي در كنيا، يا اسكيموها، يا...
فكر ميكنيد در اين شرايط، كاري از دست شما برميآيد؟ آيا ميتوانيد بگوييد كه هيچكدام اينها را نميپذيريد؟ يا بگوييد كه به نظر شما آنها زر زيادي زدهاند؟
بنابراين، ايشان با خلبازي شما را مات كرده است.
اما زيردستان بايد چه كار كنند؟ خل بازي زيردستان هم شكل خودش را دارد: به موقع سركار برويد؛ به موقع خارج شويد؛ كار زيادتر از وظايف خود نكنيد؛ گربه همسايهتان را از كارتان بيشتر دوست داشته باشيد؛ درباره هرچه بحث شد، جوري رفتار كنيد كه انگار نه تنها در آن زمينه حرفي نداريد، بلكه يك احمق تمامعيار هستيد و...
ميپذيرم كه روشي چندشآور و مغاير با شعور انساني است، اما شك نكنيد كه براي تثبيت جايگاهتان جواب ميدهد؛ دست كم در ايران و با اين فرهنگ كاري.
+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 10:25  توسط حامد نیری عدل
|
سرم شلوغ است، به علاوه اضطرابي كه نمي دانم كي دست از سرم بر مي دارد. نمي توانم بنويسم، فكر كنم و حتي زندگي كنم؛ لابد به خاطر همان كمبود زمان و زيادي اضطراب. هر كلمه را كه مي نويسم، هر قدمي كه برمي دارم، هر فكر كه مي كنم، قلبم زنگ مي زند و دلهره امانم را مي برد.
آدم گاهي چقدر درمانده است. و درماندگي را چاره اي نيست. فقط مي ماند تنها راه كه آن هم از سر اجبار است: سكوت.
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 7:37  توسط حامد نیری عدل
صدام حسين چند دقيقه پيش به اعدام محكوم شد و هنوز خبرگزاري ها خبرش را روي سايتها نگذاشته اند. نمي دانم بايد خوشحال باشم يا نه. همه مي شناسيمش، بنابراين لابد همگي بايد به يك اندازه خوشحال باشيم. اما خب، حس جالبي نيست كه براي مرگ يك آدميزاد (نمي گويم انسان كه برداشت ديگري شود) خوشحال شويم: تو هم احساس جنايتكار بودن مي كني، اما نمي خواهي مثل او باشي.
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 11:49  توسط حامد نیری عدل
|
نمی دانم کسانی که قهرمان جهان (در هر رشته ای و به هر شکلی) می شوند، چه احساسی دارند. احساس رسیدن به همه هدفها؟ یا احساس پوچی؟ شاید اگر جای آنها بودم، نخست خوشحال می شدم، بعد دچار پوچی می شدم. این البته از دیوانگی من نیست، بلکه به خاطر آرمانگرایی بیش از اندازه من است.
تصورش را بکنید که همه چیز را در یک زمینه خاص به دست آورده اید. اگر بخواهید، می توانید باز تلاش کنید و چهار سال، یک سال یا هر چند وقت دیگر، آن را تکرار کنید. روشن بگویم: دیگر پله ای برای بالاتر رفتن وجود ندارد. برای همین احساس می کنم که آنها باید دچار افسردگی یا پوچی شوند.
در زندگی معمولی خودمان نیز این گونه است. تلاش می کنیم و به چیزهایی می رسیم. سپس می گوییم: «خب، بعدش؟»
فکر می کنم آرمانی ترین نوع رسیدن این باشد که با رسیدن، هدف دیگری برایتان به وجود بیاید: رسیدن های پی در پی، همیشگی؛ راههایی که همیشه برای رفتن وجود دارند؛ گامهایی که بیکار نمی مانند.
شاید برای همین است که مارگوت بیگل، شاعره آلمانی، حتی درباره مرگ این چنین می گوید: «هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر.» در برابر این جمله می توان گفت: «هر تولد اشارتی است به درگذشتی دیگر.» و این را گرفت و تا ابدالدهر ادامه داد.
آرزو می کنم - برای همه - هر رسیدنی، آغازی باشد بر راهی دیگر، والاتر، رسیدنی تر.
+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 12:59  توسط حامد نیری عدل
|
دوست تازه یافته ای، که البته دیریافته نیز هست، نقدی نگاشته است بر گفتگوی من با عماد افروغ. برایم جای بسی خرسندی است. دلایلش بماند. متن آن را در پی می آورم. و البته پاسخی در خور ندارم. حقایقی را بیان کرده که من نیز می پذیرم. فقط یک نکته را باید دوباره بگویم؛ و آن اینکه نوشتن در روزنامه های ایرانی، آن هم روزنامه های دولتی، آن هم روزنامه ای که باید همیشه چاپ شود و به محض ورود باید اصول خودسانسوری را بیاموزید، نتیجه ای جز این ندارد. در این روزنامه ها شما از طرف خودتان هم تهدید به اخراج می شوید، چه رسد به مافوق. بنابراین، تمام این انتقادات را می پذیرم.
دو نکته دیگر؛ اولاً این دوست عزیز، تا جایی که به من گفته، هیچ علاقه ای ندارد که نامش را جایی بنویسند یا بنویسد، و چون این متن را بدون اجازه و هماهنگی با او در اینجا می گذارم، فقط نام کوچکش را می نویسم: سعید.
دوم اینکه، برخلاف آنچه سعید نوشته، به نظرم اصلاً نقد گزنده ای نیست، انتظار بیش از اینها را داشتم. به هر روی، اصلاً ناراحت نشدم. از شما سپاسگزارم دوست عزیز.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 12:31  توسط حامد نیری عدل
|
می توان روی زمین دراز کشید، به سقف خیره شد و فکر کرد،
می توان به فکر، فکر کرد،
می توان شعر گفت،
می توان یک داستان را هزار بار خواند،
می توان شعری را نخوانده، دانست،
می توان شب را تا صبح آواز شنید، خیال کرد، پرواز کرد،
می توان دیده ها و شنیده ها را شنید و دید،
می توان عشق شد،
می توان خدا را خواند، خدا را شنید،
می توان سکوت کرد،
می توان احساس بودن را تجربه کرد، و نبودن را،
اگر چراغها سبز باشد!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 12:5  توسط حامد نیری عدل
|
فرهنگ و زبان هر ملتي با يكديگر آميخته است، تا جايي كه تاثيرگذاري در فرهنگ از طريق زبان و ادبيات ممكن و حتي بسيار رايج است. از اصولي كه در زمان حاضر براي نزديك كردن نسلهاي جديد و قديم و ارتقاء نسل جديد لازم مي نمايد، شناخت ادب كهن و انس با آن است.
كودك و نوجواني كه در برابر تلويزيون، اينترنت، فيلمهاي روز داخلي و خارجي و هزاران منبع اطلاعاتي گوناگون قرر مي گيرد، به راحتي از منابع كهن كه سازنده فرهنگ و هويت قومي است، فاصله مي گيرد. اين نكته در ميان كودكان و نوجوانان ما به وضوح به چشم مي آيد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 8:47  توسط حامد نیری عدل
|
بالاخره ویژه نامه زادروز سهراب سپهری را چاپ کردیم. البته به کمک دستگاه چاپ و بچه های بخش فنی! مقاله ها بیشتر از بچه های دانشجو بود که از همه آنها متشکرم. با اینکه بسیاری از آنها برای اولین بار بود که مقاله می نوشتند، اما واقعاً همه آنها به نظر من خوب بود. فکر می کنم ویژه نامه خوبی شد. امروز همراه روزنامه اطلاعات توزیع می شود. بسیار سپاسگزار می شوم اگر هر کس خواند، نظرش را بگوید.
تا ظهر روز پنجشنبه حتی تا مرز تعطیل کردن کار هم پیش رفتیم. می گفتند که شانزده صفحه زیاد است! از طرفی چون همه آنها عادت کرده اند که همه مطالبشان را از خبرگزاری و اینترنت و جاهای دیگر کپی کنند، به من می گفتند که فقط هشت صفحه چاپ کنم، البته مطالب تولیدی را. جالب اینجاست که سیزده صفحه ما تولیدی بود و چهارده صفحه هم کامل و آماده چاپ.
به این نتیجه رسیده ام که یا باید بی خیال این کارها شوم یا بی خیال این حرفها. به هر حال، این کار تمام شد. نمی دانم برای ماه بعد انرژی یک ویژه نامه دیگر را دارم یا نه؛ اما در هر صورت، تجربه خوبی بود. تازه دارم می فهمم که چرا اینقدر در کارهای فرهنگی بدبخت و فقیریم. وقتی آدمهای سیاسی، اقتصادی، آگهی بگیر و... کار فرهنگی می کنند، ما باید همین جا باشیم که هستیم.
------------------------
این وبلاگ هم شده محلی برای تخلیه خستگی هایم! خسته نباشم!
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 6:14  توسط حامد نیری عدل
|
چند روز پیش با عماد افروغ، رییس کمیسیون فرهنگی مجلس، مصاحبه ای کردم. آدم جالبی است و البته با مطالعه، روشن و فهمیده. فکر می کنم مصاحبه خوبی است. البته محدودیتهایی هم داشتم، نه به خاطر افروغ، بلکه به خاطر روزنامه!
متن گفتگو را می توانید در ادامه بخوانید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 10:31  توسط حامد نیری عدل
|
صفحه جديدي در روزنامه اطلاعات از اين هفته شروع به كار كرد به نام «صفحه کتاب». این صفحه دو هفته یک بار! روزهای دوشنبه کار می شود. مسئولیت این صفحه را به بنده داده اند. اولین صفحه را این هفته بستم. خیلی بد نشد. مطالب کامل آن را می توانید اینجا بخوانید - گرچه واقعاْ به جز نوشته ای که در زیر می آورم، مطلب خاص ديگري نداشت.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 8:50  توسط حامد نیری عدل
|
حسابي كلافه ام. ذهنم به هم ريخته است. حالم از نوشتن هاي بي خاصيت و بدون خواننده به هم مي خورد. جالب است كه حتي دبير سرويس خودمان هم نمي داند و نمي خواند كه چه مي نويسم. حسرت يك تمسخر را هم به دل آدم مي گذارند. دست كم مي توانند بگويند كه: «خواندم، مزخرف بود!» اين طوري دستِ كم مي دانم كه خوانده اند.
از طرف ديگر، تحمل سوءاستفاده آدمها از موقعيت و فضاي ساده شان را هم ندارم. وقتي يك روزنامه نگار تمام وقت خود را براي مطالعات شخصي مي گذارد يا زبان مي خواند يا فقط قدم مي زند، بي آنكه حتي خطي بنويسد، دلم براي خودم مي سوزد. دلم مي سوزد كه چرا نمي توانم اين كارها را بكنم. دلم مي سوزد كه چرا اينقدر خرم كه مي خواهم بنويسم، مي خواهم ويژه نامه دربياورم، كه مي خواهم صفحه اي جديد راه بيندازم، كه مي خواهم اين روزنامه رشد كند. چرا اينقدر خرم؟!
از طرفي از اين احساسهاي مزخرف مذهبي هم ندارم كه بگويم: «در عوض نان حلال درمي آورم»؛ چون نمي توانم بگويم كه ديگران نان حرام مي خورند.
دلم مي سوزد كه به عنوان روزنامه نگار كار نمي كنم، بلكه كارمندم. بايد عين ماشين كوكي، از مسيري به مسير ديگر بروم و برگردم. اما خوابيدن و كتاب خواندن در خانه را ترجيح مي دهم به تمام اين بازيهاي احمقانه اي كه اسمش را گذاشته ايم روزنامه نگاري. نه فقط در روزنامه ما، كه در همه روزنامه ها همين گونه است. شما اگر يك روزنامه ايران را بخوانيد ديگر لزومي ندارد بقيه را بخوانيد. كپي برابر اصل به اين مي گويند.
اصلاً همه تفكراتمان را انگار از توي كارتن آورده ايم. همه سري دوزي شده، همه يك شكل، همه تكراري. دلمان خوش است به اراجيفي چون پيشرفت، تمدن، فرهنگ... كدام پيشرفت؟ كدام فرهنگ؟ كدام تمدن؟
روزنامه نگاراني كه در عرض چند ساعت، براي گرفتن يك آگهي، چند ميليون كاسبي مي كنند، و با اين حال دبير سرويس و سردبير مي شوند، به اين نتيجه مي رسند كه كاسبي بهتر است؛ و شايد راست مي گويند. در اين فضا، شما مي خواهيد بنويسيد؟ كه چه شود؟ اراجيف من به چه درد اين مملكت مي خورد؟
مي دانم اينها خيلي شخصي بود و نبايد اينجا نوشته مي شد، اما شد ديگر!
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 12:1  توسط حامد نیری عدل
|
عماد افروغ را نمي شناختم، با اين حال به نظرم آدم بي سواد و دگمي مي آمد؛ مشت نشانه خروار است! اما وقتي چند واكنش او را در مجلس شوراي اسلامي و روزنامه ها ديدم، نظرم عوض شد. البته ابتدا فكر مي كردم كه اين هم تنها واكنش و بازي است، اما كم كم ديدم كه نه، انگار او فرق دارد. البته بسياري از تفكراتش را نمي پسندم، مثلاً به عنوان يك روشنفكر، تنگناهاي بسياري را براي خودش ساخته است. آيا لزومي دارد؟ نمي دانم. او كه فكر مي كند لازم است؛ بنابراين دست كم براي او لازم است.
در روزنامه اطلاعات ستوني به من داده اند به نام «کتابنامه». اين ستون يكشنبه ها در صفحه شش كار مي شود و در آن نقد كتاب كار مي كنيم. هفته پيش معرفي «اللمع فی التصوف» را زدم كه روي بلاگ هم گذاشتم. اين يكشنبه، با پررويي به سراغ كتابي از عماد افروغ رفتم، اما متأسفانه خيلي توي ذوقم خورد. فكر مي كنم كه اين كتاب را همين جوري! نوشته است يا به او سفارش شده يا... به هر حال، قضاوتم درباره عدالتخواهي او، هيچ ربطي به كتابش ندارد. نقد اين كتاب را مي توانيد همين جا بخوانيد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 9:21  توسط حامد نیری عدل
|
مطلبي نوشته بودم در روزنامه اطلاعات كه روز يكشنبه همين هفته چاپ شد. متن آن را اينجا مي گذارم:
كتاب "اللمع في التصوف" از نخستين كتابها و شايد نخستين كتاب درباره سير و سلوك صوفيانه در ايران است. با اين حال، اين كتاب، آنچنان كه شايسته است، شناخته نشده است. از دلايل اين ناشناخته ماندن، شايد يكي اين باشد كه اين كتاب به زبان عربي است و چون متعلق به قرن چهارم هجري، يعني دوران سادگي نثر، است، مترجمان براي ترجمه آن ترغيب نشده اند. دليل ديگر شايد ناشناخته بودن صاحب اثر باشد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 8:25  توسط حامد نیری عدل
|
بيست و هشتم مرداد ماه، روز سياه معاصر تاريخ ايران، مظهر چماقداري ايران درگذشت. شعبان جعفري هم مسلماً مي مرد، مثل همه آدمهاي ديگر؛ اما اينكه كي، كجا و چگونه مرد، اتفاق جالبي بود.
آن گونه كه بازتاب نوشته او در لوس آنجلس، در حالي كه به خاطر خوردن زياد كله و پاچه دچار بيماريهايي شده بود، و پيش از آن نيز به آلزايمر مبتلا بود، در گذشت. او در زمان مرگ هشتاد پنج ساله بود. فكر مي كنم همه چيز نشان دهنده خفت اين نوع مرگ است. هشتاد و پنج سال عمر، آلزايمر، مرگ در خارج از كشور در حالي كه ممنوع الورود به كشورش بود و بيماريهاي مختلف نشان از زندگي و مرگ نكبت بار اين مرد در پايان عمرش دارد.

به اين مجموعه اضافه كنيد مرگ در سالروز اوج قدرتمندي را. او نماد چماقداري و چماقداران ايران بوده و هست و - اگر كسي به فكر ركوردشكني در اين زمينه نباشد- خواهد بود. شعبان بي مخ عامل اصلي كودتاي ايران نبود، اما تأثير او در اين مسئله آن قدر زياد هست كه نتوان از آن گذشت تا جايي كه او را «تاج بخش» می خوانند. به هر حال، با اينكه از مرگ او، مانند ديگر انسانها، خوشحال نيستم، از اينكه در روز بيست و هشت مرداد مرد، بسيار خوشحالم.
كسي چه مي داند، شايد ما هم در زماني بميريم كه پس از مرگمان همه از حسن تصادف يا سوء تصادف تاريخ مرگمان با تاريخ كرده ها و ناكرده هايمان انگشت حيرت به دهان بگيرند و بگويند: «این دنیا هم عجب بازیهایی دارد!»
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 8:14  توسط حامد نیری عدل
|
تا چندی پیش به فكر ادامه تحصیل در خارج كشور بودم. مادرم اصرار داشت كه من نمیفهمم غربت یعنی چه. من هم میگفتم كه هر خرابشدهای از این خرابشده بهتر است. اما پس از مدتی كه دیگر برای ادامه تحصیل ارزش چندانی قائل نبودم، «زندگی» را به همه چیز ترجیح دادم. اما بامزه اینجاست كه حالا دچار غم غربت در كشور خودم شدهام.
دو سه روز است كه خانهمان را عوض كردهایم. از وقتی پنج یا شش ساله بودم، یعنی هیجده یا نوزده سال پیش، به آن خانه رفته بودیم، در خیابان ایران؛ محلهای سنتی و مذهبی. حالا پس از اینهمه مدت از آنجا آمدهایم به غرب تهران.
با اینكه شعار میدهیم كه «همه جای ایران سرای من است»، من با این قسمت تهران به شدت مشكل دارم و در همین شهر دچار احساس غربت میشوم، چه رسد به شهرهای دیگر. هر وقت به این قسمت تهران میآمدم و حالا هم كه میآیم، احساس یك شهری را دارم كه به روستا رفته یا یك روستایی كه به شهر آمده است؛ یعنی اصلاً نمیفهمم كه اینجا چه كار میكنم. به هر حال اینجا هستم و در حال گیج خوردن. حالا میفهمم كه غریبه بودن یعنی چه. احساس میكنم كه به مسافرت آمدهام.
اما مسئله جالبتر برایم این است كه عرفا اصرار دارند– و در اسلام هم چنین دستوراتی آمده است– كه دنیا محل عبور است و زندگی یك سفر. برایم سخت است كه بپذیرم برخی اینگونه به زندگی و این دنیا نگاه میكنند و تمام زندگی را یك سفر میدانند. آنها همیشه دچار غم غربت هستند و این وحشتناك است. شاید برای همین است كه گفتهاند: «الدنیا سجن المؤمن». یا حافظ میگوید:
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
حالا من كه از یك تغییر جای زندگی دچار این حس شدهام... بگذریم. باید بروم و خجالت بكشم. خاكم بر سر!
+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 23:51  توسط حامد نیری عدل
|
چند ماهی هست كه به عنوان خبرنگار مشغول به كار شده ام، گرچه حوزه كار من هرگز خبری نیست. پس از شروع به كار در اینجا، دیگر تدریس نمی كنم. تدریس شغلی بوده و هست كه همواره دوستش داشته ام و آن را مقدس دانسته ام.
آخرین روزی كه در مدرسه بودم، یعنی روز امتحان پایان ترم، حس كردم كه شاگردانم را دیگر نمی بینم. به همین دلیل، تك تك آنها را با دقت نگاه كردم. احساس كردم دلم برایشان تنگ خواهد شد، حتی برای آنها كه تمام همت خود را برای به هم ریختن كلاس به كار می بستند.
وقتی شما چیزی می دانید، گرچه ممكن است هزاران برابر آن را ندانید، آموزش آن به كسی كه به آن نیاز دارد، حس خاصی را در وجودتان ارضا می كند؛ حس بودن، مفید بودن یا... اما چیزی كه مرا به خود مشغول كرده است، این است كه نمی دانم واقعاً چقدر مفید بوده ام. خب، طبیعی است كه شاگردانم تعریف كنند، شاید از روی تعارف یا هر دلیل و علت دیگر. اما خودم نمی دانم چقدر از زمانی را كه در سر كلاس بوده ام، وقت آن بنده های خدا را تلف كرده ام و چقدر واقعاً مفید بوده ام. كتابهای درسی هم كه... بماند. معلمهای دیگری كه قصد ترغیب ذهن صاف و ساده شاگردان را به سمت آرزوها و تخیلات و خواستهای خود دارند... این هم بماند.
قبول دارم كه سیستم آموزشی ایران احمقانه است (مثل خیلی چیزهای دیگرمان)، اما فكر می كنم معلمها با تقدس بخشیدن به كارشان می توانند بسیار تأثیرگذار باشند. شاید اشتباه می كنم.
شاید بعداً بفهمم كه چقدر وقت همه را تلف كرده ام یا چقدر كلاسم مفید بوده است. به هر حال، امیدوارم آن روز عذاب وجدان نگیرم. چرا كه من هم از آنها یاد گرفته ام.
امیدوارم همه شان سرحال و موفق و سرزنده باشند و مرا هم ببخشند.
كاش می توانستم با همه شان با نام خداحافظی كنم. در پناه خدا باشید، دوستان كوچك و عزیز من
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 9:14  توسط حامد نیری عدل
|
دست بر سينهاش نهادم.
قلبش میزد.
دانستم كه زندهام.
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 23:35  توسط حامد نیری عدل
|