نگاهی به کتاب «عین القضات و استادان او» از دکتر نصرالله پورجوادی
كتاب «عينالقضاه و استادان او» شامل پنج مقاله از دكتر نصرالله پورجوادي است كه پيشتر در سالهاي 1360 تا 1366 در نشر دانش و معارف چاپ شد.چاپ دوم اين كتاب را انتشارات اساطير در سال 84 منتشر كرده است. مقاله نخست به دفاعيات عينالقضات و اعدام او ميپردازد. نويسنده در اين مقاله اتهامهايي را كه به عينالقضات وارد كردهاند، مطرح ميكند و سپس پاسخ او را به اين اتهامها ميآورد و بررسي ميكند...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 8:2  توسط حامد نیری عدل
|
پرونده زندگی آدمها در این دنیا گاهی چقدر سریع و حتی صریح بسته می شود. فکر می کنی او هنوز کلی کار دارد؛ کلی عمر خواهد کرد؛ کلی برنامه و وقت لازم دارد تا به اهدافش برسد؛ باید درسش را تمام کند؛ بعد ازدواج کند؛ فرزند به دنیا بیاورد؛ او یا آنها را بزرگ کند؛ عروس یا دامادش کند؛ نوه دار یا حتی نتیجه دار شود؛ بعد کم کم به فکر زندگی آخر عمر خود باشد و استراحت. اما ناگهان یک اتفاق می افتد؛ به قول فروغ، پیش از آنکه فکرش را بکنی.
پرونده آدمها در این دنیا، گاهی در ذهن تو شکل می گیرد؛ مگر نه اینکه برای شناخت دنیا و آدمها و چیزهایش، انسان اجباراً خود را مرکز شناسایی جهان می پندارد، حتی اگر بداند که اشتباه می کند؟
گاهی پرونده آدمها در این دنیا این گونه است: درس می خواند، درس می خواند، درس می خواند؛ پاک می شود، پاک می شود، پاک می شود؛ دانشجوی دکتری می شود؛ پیش از آنکه تزش را بنویسد، شدیداً بیمار می شود. ناگهان به تو تلفن می زنند و می گویند: مرده است. و تو هنوز قاشق اول را بلند نکرده ای، خودت بلند می شوی، با قامتی به غایت لرزان. از رستوران بیرون می روی. چند قدم بی هدف به این طرف و آن طرف می روی. برمی گردی. همه نگاهت می کنند و منتظرند بگویی که چه اتفاق ناگواری افتاده است. با لبخند می گویی: «هیچ!» دستت می لرزد. قاشق اول را به سختی می خوری. ناگهان دیگر نمی توانی... اشک را نمی توانی نگاه داری، سرت را، دلت را، بغضت را، غمت را، نگاه پریشانت را...
به یاد می آوری که زمانی، با شنیدن خبر بیماریش، گریستی؛ و این کارت تقبیح شد: «چرا اینقدر نازک نارنجی هستی؟ لوسی...» پس نمی گذاری بیش از دو قطره از اشکت را ببینند. بقیه را با انگشت در چشمت گم و گور می کنی. و این گریه نکردن، این عزاداری نکردن، این خود را به بی خیالی زدن، این بغض، همه اینها تا فردا ادامه می یابد. هنوز عزاداری نکرده ای و نمی دانی که بالاخره این بغض لعنتی، کی، کجا، چگونه می ترکد. نمی دانی که باید بگریی برایش یا حتی برای خود، یا اینکه باید بخندی به مسخرگی دنیا. نمی دانی که چه چیزهایی را نمی دانی در این باره؛ و نمی دانی این ندانستن آیا مضحک است، غم انگیز است، کثافت است یا چیز دیگر.
گاهی پرونده زندگی آدمها خیلی زود بسته می شود؛ با مرگ آنها. اما نمی دانی چگونه پرونده زندگی آنها را در ذهنت ببندی. نمی فهمی که مردن یعنی چه؛ اینکه «فلانی دیگر نیست»، یعنی چه؛ چه باید بکنی؛ چگونه باور کنی؛ چگونه قبول کنی که پرونده اش آنگونه که فکر می کنی و لااقل مرسوم است، بسته نشده است.
سولماز خانم مهربان و عزیز، خدانگهدار
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 10:56  توسط حامد نیری عدل
|