تبليغاتX
قطره محال انديش

قطره محال انديش

يك سال بعد

در چند سال گذشته، چند روز را به ياد دارم كه به نظرم فقط نام «خاکستری» مناسب آنهاست؛ روزهايي كه گويي خاك گورستان، خاكستر يا هر چيزي مانند اينها، شهر را فراگرفته بود. نخستين و بدترين آنها، روزي بود كه زلزله بم اتفاق افتاده بود: صداي آژير آمبولانس‌هايي كه به سمت خارج شهر و بعد كرمان مي‌رفتند، اتوبوس‌هايي پر از امدادگر كه آنها هم به كرمان مي رفتند، چهره‌هاي افسرده و غمگين مردم، خبرهايي كه تعداد كشته‌شدگان را مي‌گفت و هر لحظه بيشتر مي‌شد، ناتواني و حقارت انسان، نبودن جايي براي فرياد زدن: بر سر چه كسي و چرا و چگونه فرياد بزنيم؟...
اما يكي ديگر، فاجعه سقوط هواپيماي خبرنگاران بود، دقيقاً سال گذشته در همين روز. من آن زمان خبرنگار نبودم، اما گاهي كارهايي مي‌كردم و جاهايي مي‌رفتم. ولي حالا برايم واقعاً دردناك است. جز اين نمي‌توانم بگويم.
--------------------------
خبر اول

باز خبرهایت بوی خون می دهد
عکسها طعم خاک.

جنگی در کار نیست
و بم دیگر نمی لرزد،
اما هنوز خبرهایت بوی خون می دهد
عکسها طعم خاک.

کاغذت سوخته
قلم بشکسته.
آتشی هست
اما
دشمنی نیست پیدا،
تو هم.

تو
انگار رفته ای باز خبر بیاوری.
خبر رسید.
خبرت رسید.
                خبر – اما...
                خبر – دریغ...
این بار هم
باز خبرهایت بوی خون می دهد
عکس ها طعم خاک.

پیکرت – چاک چاک –
این بار می دهد خبر.

و آخرین خبرت،
خبر اول ما شد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 8:26  توسط حامد نیری عدل  | 

درود بر خل بازي!

نمی دانم چرا، شايد به دليل نداشتن قوانين كار درست و حسابي، فرهنگي همگام با تغييرات جامعه، نگاهي فراتر از لحظه يا... باشد كه محيطهاي كاري ما اينقدر احمقانه و كثيف هستند. منظورم از كثيف، صرفاً وجود مسايل غيراخلاقي و جنسي و از اين دست مسايل نيست. زيرآب زني، دروغهاي كاري كه گاهي باعث بيكاري ديگران يا پيشرفت فرد مي شود، دزديهايي غيرمالي (اين اصطلاح از خودم است!)، و اين جور مسايل اينقدر وحشتناك هستند كه ديگر براي اتفاقاتي پنهاني چون مسايل جنسي در محيط كار كه معمولاً از ديد شما مخفي است، جايي نمي ماند.
در اين شرايط افراد دست به ابتكارهايي مي زنند تا هم كار خود را حفظ كنند و هم با آرامش به كار خود ادامه دهند. اين ابتكارها البته ابتكاري در ارتباط با شغل افراد نيست. اين ابتكارها باعث پيشرفت فرد يا مملكت يا آن سازمان و اداره نمي‌شود؛ بلكه نشان‌دهنده عقب‌افتادگي فرهنگي مملكت ماست.
اولين روش، كه ديگر نمي‌توان عنوان ابتكار را به آن داد، گفتن يك كلمه طلايي است؛ يعني يكي از اين واژگان: «بله»، «چشم»، «الساعه»، «همین الآن»، «هرچي شما بگيد» و...
اما بهترين ابتكار در اين زمينه اصطلاحاً به «خُل بازی» معروف است. تصورش را بکنید که مافوق شما برای اینکه اشتباهش را توجیه يا شما را توبيخ كند، براي شما فلسفه‌بافي‌هاي طولاني بكند. شما مي‌گوييد: «جسارتاً اينها كه مي‌فرماييد، از كجا استخراج كرده‌ايد؟» و او بگوید: از عرفان سرخپوستي،‌ يا فلسفه و فرهنگ مردم افریقای جنوبی، يا مردم قبيله‌اي در كنيا، يا اسكيموها، يا...
فكر مي‌كنيد در اين شرايط، كاري از دست شما برمي‌آيد؟ آيا مي‌توانيد بگوييد كه هيچ‌كدام اينها را نمي‌پذيريد؟ يا بگوييد كه به نظر شما آنها زر زيادي زده‌اند؟
بنابراين، ايشان با خل‌بازي شما را مات كرده است. 
اما زيردستان بايد چه كار كنند؟ خل بازي زيردستان هم شكل خودش را دارد: به موقع سركار برويد؛ به موقع خارج شويد؛ كار زيادتر از وظايف خود نكنيد؛ گربه همسايه‌تان را از كارتان بيشتر دوست داشته باشيد؛ درباره هرچه بحث شد، جوري رفتار كنيد كه انگار نه تنها در آن زمينه حرفي نداريد، بلكه يك احمق تمام‌عيار هستيد و...
مي‌پذيرم كه روشي چندش‌آور و مغاير با شعور انساني است، اما شك نكنيد كه براي تثبيت جايگاهتان جواب مي‌دهد؛ دست كم در ايران و با اين فرهنگ كاري.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 10:25  توسط حامد نیری عدل  |