تبليغاتX
قطره محال انديش

قطره محال انديش

سكوت

سرم شلوغ است، به علاوه اضطرابي كه نمي دانم كي دست از سرم بر مي دارد. نمي توانم بنويسم، فكر كنم و حتي زندگي كنم؛ لابد به خاطر همان كمبود زمان و زيادي اضطراب. هر كلمه را كه مي نويسم، هر قدمي كه برمي دارم، هر فكر كه مي كنم، قلبم زنگ مي زند و دلهره امانم را مي برد.
آدم گاهي چقدر درمانده است. و درماندگي را چاره اي نيست. فقط مي ماند تنها راه كه آن هم از سر اجبار است: سكوت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 7:37  توسط حامد نیری عدل 

صدام به اعدام محكوم شد. خوشحال شويم؟!

صدام حسين چند دقيقه پيش به اعدام محكوم شد و هنوز خبرگزاري ها خبرش را روي سايتها نگذاشته اند. نمي دانم بايد خوشحال باشم يا نه. همه مي شناسيمش، بنابراين لابد همگي بايد به يك اندازه خوشحال باشيم. اما خب، حس جالبي نيست كه براي مرگ يك آدميزاد (نمي گويم انسان كه برداشت ديگري شود) خوشحال شويم: تو هم احساس جنايتكار بودن مي كني، اما نمي خواهي مثل او باشي.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 11:49  توسط حامد نیری عدل  | 

به امید راههای رسیدنی تر!

نمی دانم کسانی که قهرمان جهان (در هر رشته ای و به هر شکلی) می شوند، چه احساسی دارند. احساس رسیدن به همه هدفها؟ یا احساس پوچی؟ شاید اگر جای آنها بودم، نخست خوشحال می شدم، بعد دچار پوچی می شدم. این البته از دیوانگی من نیست، بلکه به خاطر آرمانگرایی بیش از اندازه من است.
تصورش را بکنید که همه چیز را در یک زمینه خاص به دست آورده اید. اگر بخواهید، می توانید باز تلاش کنید و چهار سال، یک سال یا هر چند وقت دیگر، آن را تکرار کنید. روشن بگویم: دیگر پله ای برای بالاتر رفتن وجود ندارد. برای همین احساس می کنم که آنها باید دچار افسردگی یا پوچی شوند.
در زندگی معمولی خودمان نیز این گونه است. تلاش می کنیم و به چیزهایی می رسیم. سپس می گوییم: «خب، بعدش؟»
فکر می کنم آرمانی ترین نوع رسیدن این باشد که با رسیدن، هدف دیگری برایتان به وجود بیاید: رسیدن های پی در پی، همیشگی؛ راههایی که همیشه برای رفتن وجود دارند؛ گامهایی که بیکار نمی مانند.
شاید برای همین است که مارگوت بیگل، شاعره آلمانی، حتی درباره مرگ این چنین می گوید: «هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر.» در برابر این جمله می توان گفت: «هر تولد اشارتی است به درگذشتی دیگر.» و این را گرفت و تا ابدالدهر ادامه داد.
آرزو می کنم - برای همه - هر رسیدنی، آغازی باشد بر راهی دیگر، والاتر، رسیدنی تر.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 12:59  توسط حامد نیری عدل  | 

نقدی بر یک گفتگو

دوست تازه یافته ای، که البته دیریافته نیز هست، نقدی نگاشته است بر گفتگوی من با عماد افروغ. برایم جای بسی خرسندی است. دلایلش بماند. متن آن را در پی می آورم. و البته پاسخی در خور ندارم. حقایقی را بیان کرده که من نیز می پذیرم. فقط یک نکته را باید دوباره بگویم؛ و آن اینکه نوشتن در روزنامه های ایرانی، آن هم روزنامه های دولتی، آن هم روزنامه ای که باید همیشه چاپ شود و به محض ورود باید اصول خودسانسوری را بیاموزید، نتیجه ای جز این ندارد. در این روزنامه ها شما از طرف خودتان هم تهدید به اخراج می شوید، چه رسد به مافوق. بنابراین، تمام این انتقادات را می پذیرم.
دو نکته دیگر؛ اولاً این دوست عزیز، تا جایی که به من گفته، هیچ علاقه ای ندارد که نامش را جایی بنویسند یا بنویسد، و چون این متن را بدون اجازه و هماهنگی با او در اینجا می گذارم، فقط نام کوچکش را می نویسم: سعید.
دوم اینکه، برخلاف آنچه سعید نوشته، به نظرم اصلاً نقد گزنده ای نیست، انتظار بیش از اینها را داشتم. به هر روی، اصلاً ناراحت نشدم. از شما سپاسگزارم دوست عزیز.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 12:31  توسط حامد نیری عدل  |