تبليغاتX
قطره محال انديش

قطره محال انديش

مرگ چماقدار

بيست و هشتم مرداد ماه، روز سياه معاصر تاريخ ايران، مظهر چماقداري ايران درگذشت. شعبان جعفري هم مسلماً مي مرد، مثل همه آدمهاي ديگر؛ اما اينكه كي، كجا و چگونه مرد، اتفاق جالبي بود.
آن گونه كه بازتاب نوشته او در لوس آنجلس، در حالي كه به خاطر خوردن زياد كله و پاچه دچار بيماريهايي شده بود، و پيش از آن نيز به آلزايمر مبتلا بود، در گذشت. او در زمان مرگ هشتاد پنج ساله بود. فكر مي كنم همه چيز نشان دهنده خفت اين نوع مرگ است. هشتاد و پنج سال عمر، آلزايمر، مرگ در خارج از كشور در حالي كه ممنوع الورود به كشورش بود و بيماريهاي مختلف نشان از زندگي و مرگ نكبت بار اين مرد در پايان عمرش دارد.

28 مرداد1332، طرفداران كودتا به همراه شعبان جعفري

به اين مجموعه اضافه كنيد مرگ در سالروز اوج قدرتمندي را. او نماد چماقداري و چماقداران ايران بوده و هست و - اگر كسي به فكر ركوردشكني در اين زمينه نباشد- خواهد بود. شعبان بي مخ عامل اصلي كودتاي ايران نبود، اما تأثير او در اين مسئله آن قدر زياد هست كه نتوان از آن گذشت تا جايي كه او را «تاج بخش» می خوانند. به هر حال، با اينكه از مرگ او، مانند ديگر انسانها، خوشحال نيستم، از اينكه در روز بيست و هشت مرداد مرد، بسيار خوشحالم.
كسي چه مي داند، شايد ما هم در زماني بميريم كه پس از مرگمان همه از حسن تصادف يا سوء تصادف تاريخ مرگمان با تاريخ كرده ها و ناكرده هايمان انگشت حيرت به دهان بگيرند و بگويند: «این دنیا هم عجب بازیهایی دارد!»

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 8:14  توسط حامد نیری عدل  | 

غربت

تا چندی پیش به فكر ادامه تحصیل در خارج كشور بودم. مادرم اصرار داشت كه من نمی‌فهمم غربت یعنی چه. من هم می‌گفتم كه هر خراب‌شده‌ای از این خراب‌شده بهتر است. اما پس از مدتی كه دیگر برای ادامه تحصیل ارزش چندانی قائل نبودم، «زندگی» را به همه چیز ترجیح دادم. اما بامزه اینجاست كه حالا دچار غم غربت در كشور خودم شده‌ام.
دو سه روز است كه خانه‌مان را عوض كرده‌ایم. از وقتی پنج یا شش ساله بودم، یعنی هیجده یا نوزده سال پیش، به آن خانه رفته بودیم، در خیابان ایران؛ محله‌ای سنتی و مذهبی. حالا پس از این‌همه مدت از آنجا آمده‌ایم به غرب تهران.
با اینكه شعار می‌دهیم كه «همه جای ایران سرای من است»، من با این قسمت تهران به شدت مشكل دارم و در همین شهر دچار احساس غربت می‌شوم، چه رسد به شهرهای دیگر. هر وقت به این قسمت تهران می‌آمدم و حالا هم كه می‌آیم، احساس یك شهری را دارم كه به روستا رفته یا یك روستایی كه به شهر آمده است؛ یعنی اصلاً نمی‌فهمم كه اینجا چه كار می‌كنم. به هر حال اینجا هستم و در حال گیج خوردن. حالا می‌فهمم كه غریبه بودن یعنی چه. احساس می‌كنم كه به مسافرت آمده‌ام.
اما مسئله جالب‌تر برایم این است كه عرفا اصرار دارند– و در اسلام هم چنین دستوراتی آمده است– كه دنیا محل عبور است و زندگی یك سفر. برایم سخت است كه بپذیرم برخی این‌گونه به زندگی و این دنیا نگاه می‌كنند و تمام زندگی را یك سفر می‌دانند. آنها همیشه دچار غم غربت هستند و این وحشتناك است. شاید برای همین است كه گفته‌اند: «الدنیا سجن المؤمن». یا حافظ می‌گوید:
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب                       مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
حالا من كه از یك تغییر جای زندگی دچار این حس شده‌ام... بگذریم. باید بروم و خجالت بكشم. خاكم بر سر!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 23:51  توسط حامد نیری عدل  | 

براي دوستان كوچك عزيزم

چند ماهی هست كه به عنوان خبرنگار مشغول به كار شده ام، گرچه حوزه كار من هرگز خبری نیست. پس از شروع به كار در اینجا، دیگر تدریس نمی كنم. تدریس شغلی بوده و هست كه همواره دوستش داشته ام و آن را مقدس دانسته ام.
آخرین روزی كه در مدرسه بودم، یعنی روز امتحان پایان ترم، حس كردم كه شاگردانم را دیگر نمی بینم. به همین دلیل، تك تك آنها را با دقت نگاه كردم. احساس كردم دلم برایشان تنگ خواهد شد، حتی برای آنها كه تمام همت خود را برای به هم ریختن كلاس به كار می بستند.
وقتی شما چیزی می دانید، گرچه ممكن است هزاران برابر آن را ندانید، آموزش آن به كسی كه به آن نیاز دارد، حس خاصی را در وجودتان ارضا می كند؛ حس بودن، مفید بودن یا... اما چیزی كه مرا به خود مشغول كرده است، این است كه نمی دانم واقعاً چقدر مفید بوده ام. خب، طبیعی است كه شاگردانم تعریف كنند، شاید از روی تعارف یا هر دلیل و علت دیگر. اما خودم نمی دانم چقدر از زمانی را كه در سر كلاس بوده ام، وقت آن بنده های خدا را تلف كرده ام و چقدر واقعاً مفید بوده ام. كتابهای درسی هم كه... بماند. معلمهای دیگری كه قصد ترغیب ذهن صاف و ساده شاگردان را به سمت آرزوها و تخیلات و خواستهای خود دارند... این هم بماند.
قبول دارم كه سیستم آموزشی ایران احمقانه است (مثل خیلی چیزهای دیگرمان)، اما فكر می كنم معلمها با تقدس بخشیدن به كارشان می توانند بسیار تأثیرگذار باشند. شاید اشتباه می كنم.
شاید بعداً بفهمم كه چقدر وقت همه را تلف كرده ام یا چقدر كلاسم مفید بوده است. به هر حال، امیدوارم آن روز عذاب وجدان نگیرم. چرا كه من هم از آنها یاد گرفته ام.
امیدوارم همه شان سرحال و موفق و سرزنده باشند و مرا هم ببخشند.
كاش می توانستم با همه شان با نام خداحافظی كنم. در پناه خدا باشید، دوستان كوچك و عزیز من

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 9:14  توسط حامد نیری عدل  |