گفتم بدوم تا تو همه فاصلهها را
تا زودتر از واقعه گویم گلهها را
چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سختترین زلزلهها را
پرنقشتر از فرش دلم بافتهای نیست
از بس که گره زد به گره حوصلهها را
ما تلخیِ نه گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بلهها را
بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بار دگر پر زدن چلچلهها را
یک بار هم ای عشق من از عقل میاندیش
بگذار که دل حل کند این مسئلهها را
محمدعلی بهمنی
مدتی است سریالی از تلویزیون پخش میشود به نام «وضعیت سفید». چون درباره زمان جنگ است، آن را دنبال نمیکنم، زیرا به یاد زمانی میافتم که علاقهای به نام ندارم. با این حال، به نظرم کاری قوی است، تا جایی که میتوان گفت از تلویزیون محترم ما بعید است. این غزل محمدعلی بهمنی در تیتراژ پایانی آن خوانده میشود. البته، به نظرم، خود شعر به مراتب از آن تیتراژ زیباتر است.